غزل شمارهٔ ۱۵۶
فیض کاشانیبیا که از ازلم با تو آشنایی هست
زعکس روی تو در دیده روشنایی هست
بدل زچشم خرابت خرابی و مستی
بجان زباده لعل تو جانفزایی هست
زتاب زلف تو گر دل بخویش می پیچد
زلعل دلکشت اسباب دلگشایی هست
مرا زشیوه بیگانگیت باکی نیست
میان عشق من و حسنت آشنایی هست
اگرچه دست من از دامن تو کوتاهست
ولیک دامن لطف ترا رسایی هست
زسنگ قهر تو بر دل شکستی ار آید
زلطفهای لطیف تو مومیایی هست
دل شکسته کجا بندم و دهم بکدام
زپای تا سرت آیین دلربایی هست
سزد که فخر کند بر شهان گدای درت
که پادشاهی عالم درین گدایی هست
نمیرسد بجدایی غمی درین عالم
چه هر کجا که غمی هست در جدایی هست
چنانکه با تو مرا جانب وفا مرعیست
ترا وفای مراعات بیوفایی هست
نیازمند خدا از دو کون مستغنی است
که هر چه در دو جهان هست در خدایی هست
توان بتقوی و طاعت جهان بدست آورد
رساست دست کسی را که پارسایی هست
توانی آنکه کنی بر دو کون پادشهی
اگر ترا بسر خویش پادشاهی هست
سجود شکر بود فرض بی نوایانرا
هزار راحت در رنج بینوایی هست
اگر چه فیض بمقصود ره نمیداند
ولیک در طلبش نور رهنمایی هست
