غزل شمارهٔ ۱۵۸
فیض کاشانیبیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
مرو مرو که ترا نیز مدعایی هست
بیا بیا که هنوزم نفس درآمدنست
ببار بر سر من گردگر بلایی هست
بکش بکش که نهم خنجر ترا گردن
کشم کشم دگرت نیز اگر جفایی هست
بکن بکن بمن خسته آنچه نتوان کرد
بجز دوا اگر این درد را دوایی هست
بکن بکن که جفای ترا نهادم سر
مکن وفا و مروت گرت وفایی هست
ممان ممان زمن خسته هیچ رسم و اثر
بکن را بیخ و بنم عشق را جزایی هست
بگو بگو بوصالت که سخت سوگندیست
شب فراق ترا هیچ انتهایی هست
وفای وعده ندارد طمع زخوی تو فیض
مرا بس است گرت وعده وفایی هست
