غزل شمارهٔ ۴۳۴
فیض کاشانیاز بلای چشم مستت العیاذ
العیاذ از هر چه هستت العیاذ
تن ز گل نازکتر و دل همچو سنگ
چون توان رستن ز دستت العیاذ
یک نظر کردم برویت شدنشان
از نگاهی روی حسنت العیاذ
شب همه شب نالم از دست غمت
هیچ پروای منستت العیاذ
ناله من ز آسمانها در گذشت
هیچ میگویی چه استت العیاذ
تا بشادی در برویم بسته
از گشادت همچو بستت العیاذ
فیض صد توبه گر از عشقت رهد
باز می افتد بشستت العیاذ
