غزل شمارهٔ ۷۳۱
فیض کاشانیبا دلم گلزار می گوید سخن
از زبان یار می گوید سخن
بشنوید ای عاشقان بوی مرا
بویم از اسرار می گوید سخن
بنگرید ای عارفان رنگ مرا
رنگم از انوار می گوید سخن
بوی گل از زلف او دم میزند
رنگش از رخسار میگوید سخن
گل ز شرم لطف او دارد عرق
خارش از قهار می گوید سخن
با دلی چون غنچه پر خون از غمش
عندلیب زار می گوید سخن
گل برنگ و بو کند تعبیر از او
بلبل از منقار می گوید سخن
هر کرا بینی بنحوی در لباس
در حق آن یار می گوید سخن
صوفی اندر خلوت از سر دم زند
مست در بازار می گوید سخن
عاشق ار یکدم نیابد همدمی
با در و دیوار می گوید سخن
گر زبانش یکنفس دم در کشد
با دلش دلدار میگوید سخن
