غزل شمارهٔ ۹۵۵
فیض کاشانیبود گر در ما تو تنها در آیی
تو تنها در آیی و با ما در آیی
تنی چند بیجان همه چشم بر در
که تنها در آیی به تنها بر آیی
بدیوانگی سر بر آرند عشاق
که شاید ز بهر تماشا در آیی
خوش آندم که خنجر بکف بر سر ما
خرامان بقصد سر ما در آیی
بجای گیاه از زمین چشم روید
تفرج کنان چون بصحرا در آیی
خلایق ز حسن تو مدهوش گردند
خرامان بمحشر چو فردا در آیی
نخواهی گذشت از سر عشقبازی
مگر آنکه ای فیض از پا در آیی
