شمارهٔ ۶
فضولی بغدادیتا مرا مهر تو در دل رخ تو در نظر است
دل ز غم مضطرب و دیده به خونابه تر است
آب چشمم نگر و خون دلم ده که مرا
دل بلای دگر و دیده بلای دگر است
تا مرا سوخت غمت پاک ز خاکستر من
دیده اهل نظر طالب کحل بصر است
اثر آتش عشق است درین خاکستر من
گر شود کحل دهد نور بصر زان اثر است
در شبستان تمنای خطت حاصل من
بر سر هر مژه صد قطره ز خون جگر است
هست سوز جگرم یک شرر از آتش دل
این همه شمع برافروخته زان یک شرر است
هر طرف تیر تو بر سینه گشاده ست دری
تا بدانند که ماوای دل در به در است
می رساند به فلک دل همه دم ناوک آه
