بخش ۱ - تمهید
سر از خواب غفلت چو برداشتم لوای فراست بر افراشتم فکندم بآثار حکمت نظر بمعموره صنع کردم گذر ندیدم به از میکده منزلی چو پیر مغان مرشد کاملی باو دوش نالیدم از جور دور که بر من چرا می ...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
سر از خواب غفلت چو برداشتم لوای فراست بر افراشتم فکندم بآثار حکمت نظر بمعموره صنع کردم گذر ندیدم به از میکده منزلی چو پیر مغان مرشد کاملی باو دوش نالیدم از جور دور که بر من چرا می ...
بیا ساقی آن آب کوثر سرشت که لب تشنه اوست حور بهشت بمن ده که مداح پیغمبرم نصیب است البته در کوثرم بیا ساقی آن لعل عالی ثمن بمن ده بها عقل بستان ز من که دیوانه ام کرد رسوای عقل مرا ب...
شبی رقتی داشتم در نماز به معبود می کردم افشای راز گهی در قیام و گهی در قعود گهی در رکوع و گهی در سجود در اثنای طاعت من بی قرار شنیدم ز جایی صدایی سه بار ز دل رفت اندیشه طاعتم درید ...
بیا ساقی آن جوهر بی بدل که در نشاه اوست فیض ازل بمن ده که فیضی رساند مرا دهد ذوقی از من ستاند مرا بیا ساقی آن ساغر پر شراب نگین مرصع بیاقوت ناب بمن ده که من هم بآن لعل تر مرصع کنم ...
شبی داشتم صحبتی چون ارم نه اندوه ره داشت آنجا نه غم پری چهره بود قانون به دست چو می نغمه اش خلق را کرده مست چه قانون یکی طرفه صندوق راز درش خازن معرفت کرده باز چو کشتی که او را بود...
بیا ساقی آن شهد شیرین مذاق که ما را باو هست صد اشتیاق بده بیش ازین تلخ کامم مدار بدین تلخ کامی چو جامم مدار بیا ساقی آن منشاء هر کمال که کامل ازو می شود اهل حال بمن ده که دفع ملالی...
شبی داشتم مطربی هم نشین وزو بود بزمم چو خلد برین باو گفتم ای همدم دلپذیر نشاطی بر انگیز و سازی بگیر نزد دست بر ساز و لیکن روان ادا کرد کاری به دست زبان که با قوت نطق و تحریک دست به...
خیز ساقی بساط می بر چین می به مستان مده زیاده ازین گرچه می دلگشا و روح فزا ست گذرانیدنش ز حد نه رواست کار بی ذوق و بی ملال خوش است هر چه باشد به اعتدال خوش است ای دل از خازن خزانه ...
بیا ساقی آن آب آتش مزاج کزو جمله درد دارد علاج به من ده مده بیش ازین انتظار که دارم بسی درد سر از خمار بیا ساقی آن آتش آب وش که هست آرزوی من درد کش بده تا به رویم به توفیق او گشاید...
شبی بود در سر مرا ذوق می مذاق می ام کرد دمساز نی به او گفتم ای همدم اهل درد چرا همچو من گشته ای زار و زرد بگو وجه زردی رخسار چیست ترا موجب ناله زار چیست مرا محرم راز خود ساخت نی ز ...
بیا ساقی آن راحت افزای روح که طوفان غم راست کشتی نوح به من ده که از غم نجاتم دهد نجات از همه مشکلاتم دهد بیا ساقی آن مظهر سر ذات که خضر خرد راست آب حیات بده زنده گردان من مرده را ت...
معنبر شبی محفلی ساختم بنا بر طرب طرحی انداختم مزین بساطی به ساز و کتاب منور ریاضی به شمع و شراب در آن دایره رقص می کرد دف چو دیوانه ای بر لب آورده کف به او گفتم ای پیر خم گشته قد ب...
بیا ساقی آن جوهر صاف و پاک که جمشید برد آرزویش بخاک بمن ده که جمشیدیم آرزوست نه با ملک جمشیدیم من به اوست بیا ساقی آن ساغر سینه سوز که می سوزد از شوق آن جم هنوز بمن ده که آتش بهستی...
شبی محفلی داشتم پر سرور به بزمم چراغ می افکنده نور سرم گرم بود از می لاله رنگ زمانی شدم همدم تار چنگ به او گفتم ای گشته زار و زبون چرا ناله داری از حد برون بپیچید بر خویش و بگشاد ر...
بیا ساقی آن لاله باغ ذوق که دارم ازو بر جگر داغ شوق بده پیشتر زانکه از روزگار شود بقعه تربتم لاله زار بیا ساقی آن صیقل زنگ غم کز آن می شود هر غم بیش کم بمن ده که بسیار غم می کشم ز ...
شبی خواستم بزمی آراستم سرودی ز بهر طرب خواستم صدایی به گوشم رسانید عود که چون عودم از سر برون رفت دود باو گفتم از خازن گنج راز که هم اهل سوزی و هم اهل ساز بگو این نوا از که آموختی ...
ای خوش آن دم که بهر نیک و بدم کار نبود بیمم از طعنه اغیار و غم یار نبود روش عاشقی و عشق نمی دانستم دل بی درد من از درد خبردار نبود پرده دیده ام آلایش خونابه نداشت خار خارم ز گلی در...
ماییم درد پرور دنیای بی وفا با درد کرده خوشده مستغنی از دوا هرگز نکرده درد دل اظهار ما طلب هر جا که دیده خط زده بر نسخه شفا مطلق وفا ندیده ز ابنای روزگار بر خود در آرزوی وفا کرده ص...
باسمک اللهم یا فتاح ابواب المنا یا غنی الذات یا من فیه برهان الغنا یا مفیض الجود یا فیاض آثار الوجود یا قدیم الملک یا من لم یغیره الفنا یا عمیم اللطف یا وهاب لذات السرور یا طبیب ال...
یاد دارم که چو آدم شرف خلقت یافت شد مشرف بقبول و لقد کرمنا گشت مسجود ملایک ز کمال عزت کرد در روضه جنت بفراغت مأوا بی تعب بود میسر همه مقصودش ره نمی یافت ملالی بدل او قطعا تا بوقتی ...
ای کرده بلطف خود مکرم ما را وز خاک سیه ساخته آدم ما را آموخته علمهای مبهم ما را افراخته سر بهر دو عالم ما را
باز این لطف چه لطف است که در طبع هواست وین چه فیض فرح افزاست که در سیر صباست آنچه فصل است تحریک نسیم سحری همه جا فیض رسان و همه را روح فزاست روش ابر بر اوراق گوهر ریز جنبش باد بر ا...
بخاک ره کشیدم صورت جسم نزارم را بدین صورت مگر بوسم کف پای نگارم را غبار رهگذارم کرد شوق امید آن دارم که گاهی خیزم و گیرم رکاب شهسوارم را شدم خاک ره غم اشک خواهد ریخت بر حاکم بهر چش...
گفت احمد حیدر است از من چو هارون از کلیم این بیان شرک امر و کمال عزت است ای که می گویی علی را در نبوت نیست دخل مشرک امر نبوت نیست حفظ ملت است شهرتی دارد که چون می رفت از دنیا رسول ...