بخش ۹ - مناظره با عود
فضولی بغدادیشبی خواستم بزمی آراستم
سرودی ز بهر طرب خواستم
صدایی به گوشم رسانید عود
که چون عودم از سر برون رفت دود
باو گفتم از خازن گنج راز
که هم اهل سوزی و هم اهل ساز
بگو این نوا از که آموختی
که برگ نشاط مرا سوختی
چه سر ست مضمون گفتار تو
چه رمز ست در پرده کار تو
که سوزنده با نواهای تر
ترا نیست جان داری از جان اثر
تو یک مشت چوبی نوای تو تار
ز نارست کافی ترا یک شرار
بر آنم که گر در تو می بود درد
نمی ماند تا این زمان از تو گرد
همانا تو از حال خود غافلی
از آن رو بدین گونه فارغ دلی
نداری به آواز خود آرزو
نمی گویی ار کس نگوید بگو
به من گفت عود مسرت اثر
که من زانچه گفتی ندارم خبر
