شمارهٔ ۳۲ - فضولی بغدادی | ناهیدبر آنم که از دلبران بر کنم دل
نه سهل است کار چنین رب سهل
تو توفیق ترک هوا بخش یارب
که این شیوه آسان نماییست مشکل
دلا تا بکی سازد از ساده لوحی
ترا صورت از معنی خویش غافل
کند همچو آیینه صورت پرستت
بدین شکل نظاره هر شمایل
چو بتخانها کعبه خاطرت را
دمی زیور فانی از نقش زایل
شوی بسته آب و گل چون ریاحین
سراسیمه رنگ و بو چون عنادل
بخورشید رویان بد مهر راغب
به سیمین بران جفا پیشه مایل
شکار بتان مقوس حواجب
اسیر غزالان مشگین سلاسل
ز طغیان حیرت گهی دست بر سر
ز اشک ندامت گهی پای در گل
گه از طعن نادان گه از پند عاقل
ترا در ره عشق این سست عهدان
حسابی دگر نیست در دفتر عشق
بجز رنج باقی و اندوه فاضل
مکن نقش بر لوح دل عشق فانی
مخور می بامید نفعی کزو یافت
پس از تلخی درد سر طبع جاهل
فریبی مخور زانکه نسبت بافعی
صور نیست جز بر معانی دلایل
بود بی شک از اختلاف مسایل
تو هر مذهبی را که بر حق شناسی
نقیض تو گوید زهی دین باطل
ترا هر که بد نفس و ظالم نماید
بر دشمنت نیک نفس است و عادل
چو از نیک و بد هیچکس نیست واقف
که داند که مدبر که و کیست مقبل
نه لاف کمالات و بحث افاضل
ز نخوت چه حاصل خبر چون نداری
که تسکین و تحریک را کیست عامل
چو صرفت هواییست مشکل که یابی
مبند افترا بر عناصر چو رمال
مگو نکته خارج از حکم داخل
که آن از چه بازغ شد این از چه آفل
شو از نوع ناطق نه از جنس صاهل
و گرنه ترا اضطرابست و افغان
درین دایره متصل چون جلاجل
مکش همچو خورشید بیم زوالی
بکنجی فکن بستر امن چون ظل
که نتواندت یافت هر چند گردد
فلک گرد عالم بچندین مشاعل
چو عنقا ز عالم گزین قاف عزلت
چه ارواح قدسی نهان از نظر شو
چه به زانکه مانند آن هر دو باشی
تو مخفی و عالم ز آوازه ات بر
تو پنهان و فیض تو بر خلق شامل
قدم بر سر کام خود نه کزین ره
بجز یک قدم راه تا کعبه از تو
تو در قطع این یک قدم راه کاهل
وفا کن جفا کار را وز برابر
نکو خواه بد خواه را در مقابل
به قتل ار کسی از تو خشنود گردد
رضای جوی و منت بجان نه ز قاتل
مکن در سؤال کس اندیشه برد
سؤال ار بود جان بدخواه سایل
بخیر العمل کوش یاد آر از آن دم
که بخشد جزا حق باعمال عامل
زهی ضایع انکس که پیوسته او را
بود دعوی عالی از طبع سافل
نه دانش ز احوال آغاز واقف
نه رایش بتصدیق انجام قایل
که آن بحر را کس ندیدست ساحل
درین عرصه چندانکه بهر تردد
چنان کن نصیبم که گردم بیادت
چو این عزت عاجل آید به آخر
سرور قبول از روانم برد غم
فضولی درین نظم گفتی سخنها
همانا که بهر تو گفته ست جامی