شمارهٔ ۳۵۴
فضولی بغدادیعاشقم جز عاشقی کاری نمی آید ز من
هست تقوی کار دشواری نمی آید ز من
با تو ای دل کار و بار عشق را بگذاشتم
کار دشواری چنین باری نمی آید ز من
من نمی گویم که ذوقی نیست در قید جنون
عاقلم بیهوده گفتاری نمی آید ز من
نقد جان را صرف خواهم کرد در راه بتان
کرده ام اقرار انکاری نمی آید ز من
هرچه می خواهند می آید ز من در عشق لیک
صبر کردن در غم یاری نمی آید ز من
دل اگر گیرد ره خوبان نخواهم کرد منع
دل نمی رنجانم آزاری نمی آید ز من
مرده ام بی او فضولی حمل بر صبرم مکن
گر دمادم ناله زاری نمی آید ز من
