شمارهٔ ۲۳
ای نخل ریاض کامرانی قلمت خضر ره روشنی سواد رقمت امید که دیده رمد دیده ما روشن شود از سرمه خاک قدمت

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
ای نخل ریاض کامرانی قلمت خضر ره روشنی سواد رقمت امید که دیده رمد دیده ما روشن شود از سرمه خاک قدمت
گر نه در دل مهر آن روی چو مه دارد چراغ چیست این سوزی که شب های سیه دارد چراغ رشته جان سوزدم هر شب ز غیرت گرچه رو من چنین محروم و در بزم تو ره دارد چراغ تا خبر از وصل آن خورشید یابد...
گشت محرم در حریم وصل جانانم چراغ آتشی از رشک زد در رشته جانم چراغ رشته دارد در آتش می دهد هر لحظه یاد زان رخ تابنده و زلف پریشانم چراغ روز وصل ای لاله رخ داغی نهادی بر دلم سوختی به...
به خود نگذاشتم دامان آن چابک سوار از کف مرا بربود جولانش عنان اختیار از کف چو غنچه تنگدل منشین ز نرگس نیستی کمتر به دور گل منه جام شراب خوشگوار از کف نمی آید ز لیلی این که آید جانب...
قد کشیدی دیده ام تیر بلا را شد هدف جلوه کردی عنان اختیارم شد ز کف می نهد سر هر سحر بر خاک راهت آفتاب جای آن دارد که سر بر چرخ ساید زین شرف آسمان را دوش ذوق ماه نو در چرخ داشت گوشه ...
گر ترا هست دلا در ره غم میل رفیق بطلب جام شفق گون که رفیقست شفیق شده ام کم شده رادی سرگردانی هست امید که راهی بنماید توفیق ای که در ساحل راحت ز سبک بارانی دست ما گیر که در سیل سرشک...
باغ حسن از گل رخسار تو دارد رونق کشور عشق بتیغ مژه ات یافت نسق سالک راه ترا خون جگر زاد سفر مصحف روی ترا پیر خرد طفل سبق صفت حسن تو در صفحه ایام نیافت چرخ هر چند درین نسخه بگرداند ...
در ره عشق بتانست رفیقم توفیق غیر توفیق درین راه مرا نیست رفیق اهل تقلید ندارند ثباتی در ذات صدق این واقعه از سایه خود کن تحقیق قطره اشک مرا خوار مبین ای زاهد حذر ای مورچه زین قطره ...
یارست فارغ از من و من بی قرار عشق کار منست ناله و اینست کار عشق نو عاشقم سزد که دل چاک من بود اول گلی که می شکفد از بهار عشق ای دل بیا که وامق و مجنون گذشته اند برخاسته است خار و خ...
بود درد دل از سودای عشقت حاصل عاشق چه حاصل چون نه آگاه از درد دل عاشق ترا از میل عاشق هر زمان صد احتراز اما دل عاشق بدان مایل که باشی مایل عاشق نخواهد یافت در عالم فراغت هر کجا باش...
ما را ز وصل دوست جدا می کند فلک باز این چه دشمنیست بما می کند فلک کار فلک همیشه بما نیست جز جفا آه این چه کارهاست چها می کند فلک می افکند مدام ز خوبان جدا مرا کاری که خوب نیست چرا ...
سحر که عامل دین را فزود رونق کار فکند بیم هوا لرزه در تن اشجار مگو جمیله مهرست در کنار زمین مگو سفیدی برفست بر سر کهسار یکی کشیده همه شب مشقت سرما کنار منقل آتش گرفته روز قرار یکی ...
کرد عشق ای خون دل در کوی او رسوا مرا جامه پوشان که نشناسد کسی آنجا مرا چند در کوی تو باشد همنشین من رقیب برق آهم کاش یا او را بسوزد یا مرا کلخنی شد منزلم بی آتش رخسار او عاقبت بنشا...
صانعی کز آب و گل فیض کمال قدرتش دلبران لاله رخسار سمن بر آفرید تا نماید صنع او ضایع ز بهر عاشقی دل درون عاشقان درد پرور آفرید عاشقان را بر جفای ماه رویان صبر داد ماه رویان را جفاکا...
عمرم بطلب کاری صانع بگذشت در حیرت آثار صنایع بگذشت گر عمر گذشت نیست افسوس مرا افسوس ز عمریست که ضایع بگذشت
کرد از خون جگر چرخ تنم را نمناک که ز من گرد نیابد چو مرا سازد خاک اثر باده نابست که در سر درد بی جهت نیست که می خیزد و می افتد تاک همه دم بر سر من سنگ بلا می آرد مگر از آه دلم ریخت...
ای از تو بی دلان را درمان درد حاصل ما نیز دردمندیم از ما مباش غافل ننشست گرد راهت با ما ز سربلندی بااین روش که دارد کی می رسد بمنزل این داغهاست خونین بر سینه پرآتش یا شعله ها که سر...
نه چندان است مرا در غم هجران تو حال که توان گفت و توان دید و توان کرد خیال الم و درد و غم و محنت عشقت دارم همه وقت و همه روز و همه ماه و همه سال دور بر عکس مرادست ازان می طلبم ز وص...
ز حد گذشت بدور تو بی قراری دل مشو ز حال دل بی قرار من غافل کسی که معتقد عشق نیست نیست کسی مذاق نشأه عشق است قابل قابل ز هر چه هست توانم برید میل ولی نمی شود که نباشم بمهوشی مایل مر...
ای دل از دیده فزون دیده ز دل سوی تو مایل دلم از دیده ترا می طلبد دیده ام از دل چه عجب میل تو از سادگی مردم چشم تو بلایی چه شناسند ترا مردم غافل نقش از سنگ بشستن نرود چند بگریم چو س...
متصل دارد سر سودای ابروی تو دل هیچ کس در سر چنین سودا ندارد متصل روی چشم من سیه کز دیدن بی اختیار از تو می سازد مرا در سر نگاهی منفعل بت پرستیدن نخواهد بود بی وجهی مگر صورتی بردند ...
بطرف طره دستار زیبی بست یار از گل چه سروست این که دارد برگ از نسرین و بار از گل چو غنچه صد گره بر رشته کارم فتاد از غم سوی گلزار رفتم بارها نگشود کار از گل کشیدم سرمه در چشم از خاک...
شب عیدست چندانی امان ای عمر مستعجل که صبح آید کشد تیغ و کند قربانم آن قاتل ز کویش کرده ام عزم سفر ای گریه کاری کن که در اول قدم ماند مرا از اشک پا در گل بهر پی ناقه داغی می نهد از ...
مه من از تو غم بی حساب دارد دل هزار محنت و صد اضطراب دارد دل بیاد نرگس مست تو خسته است مدام چه گویمت که چه حال خراب دارد دل دلیل رفعتش این بس میانه عشاق که چون تو دلبر عالی جناب دا...