شمارهٔ ۳۶۵
شد درون سینه دل دیوانه از سودای او بستم از رگهای جان زنجیرها در پای او نیست از بی التفاتی گر نبیند سوی من آن که عین التفات اوست استغنای او جای پیکانت درون سینه کردم چون کنم دل ز جا...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
شد درون سینه دل دیوانه از سودای او بستم از رگهای جان زنجیرها در پای او نیست از بی التفاتی گر نبیند سوی من آن که عین التفات اوست استغنای او جای پیکانت درون سینه کردم چون کنم دل ز جا...
ز فلک می گذرد آه و فغانم بی تو این چه عمر است که من می گذرانم بی تو هر دم از هجر تو حالی دگرم پیش آید مه من با تو چه گویم که چه سانم بی تو کرد با من همه کس روز وداع تو وداع که گمان...
ز درد دل سختی از زبان من بشنو مشو ز درد دلم بی خبر سخن بشنو منه بقول رقیبان سست پیمان گوش سخن ز عاشق دل ریش خویشتن بشنو ز من مپرس نه از غیر وصف لعل لبش دلا حکایت شیرین ز کوهکن بشنو...
ای مست غافل از من و خونین جگر مشو من از تو بی خودم تو ز من بی خبر مشو کارم بسوز و گریه فتادست در غمت غافل ز جان سوخته و چشم تر مشو ترسم که بی خبر شوی از حال عاشقان ای مست ناز می مخ...
از آن دو پاره بانگشت معجزت شد ماه که باشد از پی اثبات دعویت دو گواه شکاف ماه ز انگشت تست یا در سیر میان دایره مه فکند رخش تو راه کلام راست نزول از فلک تراست عروج عیار قد همین بس بم...
ای آنکه آفت دل و جان و تنی مرا من دوستم ترا تو چرا دشمنی مرا ای جان چه شود زانکه کنم میل زیستنی چون مهربان نه تو که جان منی مرا یوسف قرار قیمت خویش از زمانه یافت ای در بی بها تو از...
عاشق صاف طبع و پاک دلم واله حکمت جلال و جمال با خط حسن دلبران در عشق می کنم مشق تا رسم بکمال فارغم از حظوظ نفسانی حظ نفسم نمی رسد بخیال لیک از مهوشان شهر مرا هست قطع علاقه امر محال...
هر دم بدلم فرخ بتی می آرد کارم ز بتان رواج و رونق دارد جز عاشقی بتان نخواهم ورزید فکرم اینست گر خدا بگذارد
سرم فدای تو ای خامه خجسته خصال غزال مشک فشان طایر معنبر بال کلید گنج سعادت ستون خانه علم عصای موسی فکرت زبان طوطی حال سرای دولت و اقبال را فروزان شمع ریاض معرفت و فضل را خجسته خصال...
دی شنیدم جانب گلشن گذار افکنده ای در گل از رشک رخت صد خار خار افکنده ای عرض عارض کرده در باغ بر فصل بهار نقش باغ از چشم نقاش بهار افکنده ای لاله حمراست بشگفته ز طرف جویبار یا تو بر...
شد دلم صد پاره و چون لاله بر هر پاره ای سوختم داغی ز عشق آتشین رخساره ای شد دلم خون تا شود فارغ ز سودای بتان وه که دارد باز هرسو قصد او خونخواره ای بهر درمان درد سر دادن طبیبان را ...
شانه ای گل بخم طره طرار منه بستر راحت دلهاست درو خار منه پایمالم مکن ای قامت خم مژگان را خار زیر قدمم از پی آزار منه سر آن زلف مکش بی ادب ای مشاطه دست بی باک چنین در دهن مار منه سی...
سرم خاکیست بعد از رفتنت در رهگذر مانده نه چشمانند بر خاک از قدمهایت اثر مانده من از دل داشتم چشم از جگر ادرار خون خوردن چه باشد حال ما این دم که نی دل نه جگر مانده سخن با من نمی گو...
با منی اما چه حاصل سوی من مایل نه ای در دلی اما چه سود آگه ز حال دل نه ای تو بدان مایل که بر من هر زمان جوری کنی من بدین خوش دل که از من یک زمان غافل نه ای خوب می دانی طریق کشتن عش...
ما را هلاک غمزه خونریز کرده ای تیغی عجب بکشتن من تیز کرده ای آزرده از جفای رقیب تو کی شوم چون فهم کرده ام که تو انگیز کرده ای شد تازه داغ شوق تو تا باغ حسن را آراسته بسبزه تو خیز ک...
قد برافراخته آفت جانی شده ای رخ برافروخته آشوب جهانی شده ای غمزه را شیوه مردم کشی آموخته شوخ مردم کش بی رحم و امانی شده ای تو و یوسف دو عزیزید که مقبول جهان او زمانی شده است و تو ز...
به دردم یارب آن بی درد درمان می کند یا نه گرفتارم به دردی چاره آن می کند یا نه زدم در رشته جان آتشی اما نمی دانم مرا این سوز شمع بزم جانان می کند یا نه به او اظهار دردی می کنم حالا...
من چه کردم که مرا از نظر انداخته نظر لطف بجای دگر انداخته هست بنیاد وفای همه خوبان محکم تو سبب چیست که این رسم برانداخته خشک ساز اشک من ای باد که ضایع نشود خاک راهش که بدین چشم تر ...
غیر از درت پناه نداریم یا نبی جز تو امیدگاه نداریم یا نبی تا برده ایم سوی تو ره جز طریق تو رویی بهیچ راه نداریم یا نبی بهر ظهور لطف عمیمت وسیله ای غیر از فغان و آه نداریم یا نبی رو...
دلی دارم پر از خون چون صراحی از غم عالم حریفی کو که پیش او دلی خالی کنم یکدم غمی دارم که گر میرم ز خاکم سر زند سبزه بصد فیض بهاران سبزه مشکل گر شود خرم ملال خاطرم زایل نمی گردد اگر...
گلرخا نوش لبا سیم برا سرو قدا ما بدا قبلک ما فیک من الحسن بدا من نه اینم که دهم غیر ترا در دل ره اکره الشرک فلا اشرک ربی احدا در راه عشق بتان بود تردد دشوار کیف لا احمد من سهل امری...
بسان صفحه رخسار لوح خاطر طفل لطیف و ساده و پاک است در بدایت حال ز کارهای عبث منع کن مشو غافل طریق علم و ادب یاد ده مکن اهمال که هر چه گشت رقم بر صحیفه دل او دگر تغیر آن هست پیش عقل...
یارم گره از کار بافغان نگشاد دلدار مراد من بفریاد نداد افغان که باو نکرد افغان اثری فریاد که کارگر نیامد فریاد
ای که تا یار منی در پی آزار منی کشم آزار ترا چون نکشم یار منی سر ز سنگ ستم و تیغ جفایت نکشم دلبر پر ستم و یار جفاکار منی دل ز تیر تو تن از داغ تو ذوقی دارد ذوق بخش دل زار و تن افگا...