شمارهٔ ۳۸۱
نه چندانم ضعیف از دوری خورشید رخساری که تاب آرم گر افتد سایه بر من ز دیواری فکنده در گمان ضعف تنم باریک بینان را که در پیراهنم شخصیست یا از پیرهن تاری خبر از سوز پنهانم کسی دارد که...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
نه چندانم ضعیف از دوری خورشید رخساری که تاب آرم گر افتد سایه بر من ز دیواری فکنده در گمان ضعف تنم باریک بینان را که در پیراهنم شخصیست یا از پیرهن تاری خبر از سوز پنهانم کسی دارد که...
بهست گور و کفن از قبا و پیرهنی که پاره پاره نسازند بهر سیم تنی به تیغ محنت شیرین لبان که دارد تاب مگر زمانه بسازد ز سنگ کوه کنی به پنبه های جراحت نهان چراست تنم چو نیست رسم که باشد...
پی ماتم میان انجمن ای ماه جا کردی ز غیرت باز بر من شهر را ماتم سرا کردی مرا گفتی مکن افغان که فردا خواهمت کشتن شب قتلست منعم از فغان کردن چرا کردی چه بود از خاک آن در دور کردی کشتگ...
در دیده نور در تن جان عزیز مایی اما چه سود خود را هرگز نمی نمایی بسیاری رقیبان از بی مثالی تست کم نیست این که باشد شهری و مه لقایی جز نام دلنوازی ورد زبان ندارم قانون نیم که خیزد ا...
مرا ای سایه در دشت جنون عمریست همراهی ز اطوارت نیم راضی نداری اشکی و آهی همه شب همچو پروانه مرا ای شمع می سوزی نمی ترسی که آهی برکشم از دل سحرگاهی بجسم ناتوانم بیش ازین مپسند بار غ...
ورد منست نام تو یا مرتضی علی من کیستم غلام تو یا مرتضی علی شکر خدا که سایه فکنده ست بر سرم اقبال مستدام تو یا مرتضی علی هر حکمتی که هست کلام مجید را درج است در کلام تو یا مرتضی علی...
گر خدنگ غمزه را زین سان دمادم می زنی کشته گردد عالمی تا چشم بر هم می زنی نیست ممکن بیش ازین بیداد گر سنگین دلی بر وفاداران خود سنگ جفا کم می زنی دانه در دام بهر صید مرغی می نهی یا ...
یارب آن بی درد را در دل ز عشق افکن غمی چند ما در عالمی باشیم و او در عالمی پیش آن خورشید مشکل گر شود روشن غمم زآن که جر سایه بشرح غم ندارم همدمی آفتاب عارضت بنما که نگذرد اثر گر ز ...
ای دل ز خویش بگذر گر میل یار داری جز کار عشق مگزین گر عشق کار داری ای آب زندگانی می بینمت مکدر در دل مگر غباری زین خاکسار داری بر من ز تند خویی تیریست هر نگاهت برگ گلی تو اما صد نو...
باز در ملک جهان عدل برافراخت علم فلک افشاند ز دامان زمین گرد ستم آفتاب طرب از اوج امل کرد طلوع ظلمت شام غم از صبح سعادت زده دم وقت آن شد که امل خنده زند بر حرمان انتقامی کشد ایام ب...
گر نباشد قید آن گیسوی خم بر خم مرا کی بصد زنجیر بتوان داشت در عالم مرا با خیال آن پری خو کرده ام ناصح برو خوش نمی آید ملاقات بنی آدم مرا نه منم بی غم نه غم بی من دمی ایزد مگر آفرید...
از سخن خوانی کشیدم پیش اهل روزگار ذوقهای گونه گون در وی ز انواع نعم نیستم شرمنده هر مهمان که آید سوی من خواه از ترک آید و خواه از عرب خواه از عجم هر که باشد گو بیا و هر چه باید گو ...
حکم ازلم اسیر رفتار تو کرد حیران لب و واله گفتار تو کرد آیا چه دهد جواب من روز جزا آن کس که مرا چنین گرفتار تو کرد
از پری رویان بدل بردن همین مایل تویی آن که می خواهد دل عشاق خونین دل تویی بی تو گر باشد بچشمم تیره عالم دور نیست رونق این کارگاه و شمع این محفل تویی شد جمال لیلی و شیرین ز شرمت پرد...
چو شمعم سوخت دل بر یاد بزم مجلس آرایی چراغ هر کسی را بخت می افروزد از جایی اگر رسوایی مجنون ز من بیش است ز آنست این که در دوران من بهر تماشا نیست بینایی برعنایی مرا شیدای خود کردی ...
نمودی لطف پیشم آمدی کردی ستم رفتی رسیدی بی خودم کردی به خود تا آمدم رفتی طبیب دردمندانی ولی از بس که بی دردی مرا در کنج غم بگذاشتی با صد الم رفتی تو آتش پاره من شمع بودم زنده با وص...
بی غرض در هستیم آتش نزد شوق گلی کرد از خاکسترم هر ذره را بلبلی ای صبا گم شد دل آشفته ام بالله بجو مو بمو هر جا که بگشایی زبان کاکلی با خیال زلف او از بس که مالیدم بچشم در چمن تر سا...
به یاد خاک درش گرچه ای سرشک دویدی بهیچ وجه بگرد مراد خود نرسیدی بدیدن رخش ای دیده چند میل نمایی درین هوس بنما جز بلا چه فایده دیدی دلا بعشق شدی چهره بارها بتو گفتم چنین مکن نشنیدی ...
ما چه کردیم چه گفتیم چه دیدی چه شنیدی که ما ز قطع نظر کردی و پیوند بریدی بتو گفتم مشنو در حق من قول رقیبان آه ازین غم که شنیدی سخن من نشنیدی بی تو فریاد کنان جان بسپردم بعیادت نرسی...
دلا آن به که چون با خوب رویان همنشین باشی نباشی غافل از ایام دوری دوربین باشی مرا ای اشک هر دم پیش مردم می کنی رسوا نمی خواهم ترا مطلق که در روی زمین باشی مرا ای چرخ می خواهی کز آن...
در کبودی فلک چون مه من نیست مهی بر سر هیچ مهی نیست هلال سیهی روشن از آه نشد ظلمت نومیدی ما وه که مردیم و نبردیم به وصل تو رهی چو ربودی دل و دینم عوضی کن بوصال بگدایی چه روا ظلم کند...
نمود در دلم از آتش درون شرری نهال عاشقیم داد عاقبت ثمری عذاب می کشم از نالهای دل آن به رهم ز درد سر آن را دهم بسیمری فکند بر سر من سایه موی ژولیده گشاد طایر سودای عشق بال و پری بتی...
مه من بی خبر از حال دل شیدایی نیست پروای منت آه چه بی پروایی نیستی از بدی حال فقیران آگه این نه خوب است که مست می استغنایی بجفاکاری تو نیست کسی در عالم نه همین از جهت حسن تو بی تنه...
السلام ای ساکن محنت سرای کربلا السلام ای مستمند و مبتلای کربلا السلام ای هربلای کربلا را کرده صبر السلام ای مبتلای هر بلای کربلا السلام ای بر تو خار کربلا تیغ جفا السلام ای کشته تی...