شمارهٔ ۱۰
تا گشت دل زار ز دلدار جدا شد طاقت و راحت از دل زار جدا از یار جدا نمی توان بود دمی چون زنده کسی بماند از یار جدا

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
تا گشت دل زار ز دلدار جدا شد طاقت و راحت از دل زار جدا از یار جدا نمی توان بود دمی چون زنده کسی بماند از یار جدا
من نگویم چون قدت سروی ز بستان برنخاست خاست اما فتنه انگیز و خرامان برنخاست کی نمودی قد که هر سو فتنه بالا نشد کی گشودی رخ که از هر گوشه افغان برنخاست مرده ام بی او چه سان بر آه من ...
جمعی که درین بساط هستند همه از باده جام جهل مستند همه هر یک غرضی را بت خود ساخته اند اینست سخن که بت پرستند همه
ناله زاری که در دلها اثر دارد کجاست آه جانسوزی که دلها را بدرد آرد کجاست دردمندی کز محبت در دلش دردیست کو بی دلی کز درد داغی بر جگر دارد کجاست دلبران بسیار منظوری که از عین وفا گوش...
یارب چو مرا خلعت خلقت دادی بر کسب کمالم بده استعدادی یا خود استاد کار فرمایم باش یا راه نما مرا سوی استادی
عاشقی رونق ز اطوار من حیران گرفت عشق از فرهاد صورت یافت از من جان گرفت تا در آرد نقش شیرین را بمهمانی درو خانه ای در بیستون فرهاد سرگردان گرفت گر سر دعوی ندارد بهر خون کوهکن بیستون...
تا چند ای شمع عشق بی قرارم سازی سرگشته دور روزگارم سازی هر لحظه بصورتی دلم بربایی هر دم ببهانه ای نزارم سازی
نه همین قد من از بار غم دور خم است خمی قامت گردون هم ازین بار غم است ز سرور دل ما بی المان را چه خبر پرده دار حرم ذوق نهانی الم است پای در راه بلا نه که تقرب یابی حاصل رنج سفر لذت ...
گفتم صنما بهر چه در هر نظری از غمزه خدنگ می زنی بر جگری گفتا که ز جای دگرست این تأثیر بالله که مرا نیست ز خود هم اثری
در غمت کارم به چشم اشکبار افتاده است چشم را با دل مرا با چشم کار افتاده است لاله ها را چاک می بینم گریبان غالبا آن سهی قد را گذر بر لاله زار افتاده است پای بر سبزه نهادی رشک زد آتش...
گفتم صنما مرا پریشان کردی قصد دل و دین غارت ایمان کردی گفتا ز منست مستی از ساغر نیست بر من به کمان ظلم بهتان کردی
بی لبت قطع نظر کرده ام از آب حیات دارد از شام غمت آب حیاتم ظلمات رفت با درد وغمت صبر و ثباتم از دل غم و درد تو بدل شد بدل صبر و ثبات شیوه مهر و وفا از تو نمی باید خواست چون توان خو...
یارب به رسالت رسول عربی یارب به حریم روضه پاک نبی عفوی کن و درگذر ز هر جرم که کرد بیچاره فضولی از ره بی ادبی
به دو گیسو مه روی تو نه چندان عجب است عرصه جلوه خورشید میان دو شب است جان شیرین به کدامین بسپارم چه کنم دو دلم در دل من تا هوس آن دو لب است نه وفا از تو به دل می گذرانم نه وصال جان...
هجوم سیل سرشکم ز دل اثر نگذاشت ز من که آتشم این آب یک شرر نگذاشت درون سینه من هر چه بود آتش عشق همه بسوخت غمی چند بیشتر نگذاشت جفا نگر که ز بهر تسلیم شب هجر خیالی از تو مرا اشک در ...
امید بود که خواهد جفای یارم کشت نکرد یار جفایی در انتظارم کشت نکرد گرچه بهر وعده که کرد وفا هزار شکر که باری امیدوارم کشت هزار بار مرا زنده کرد لعل لبش اگرچه غمزه شوخش هزار بارم کش...
بهترین سیرها سیر بیابان فناست حالیا جمعیتی کانجاست در عالم کجاست گشت ویران ملک این عالم درو مردم نماند منزل پر مردم معمور حالا آن سراست بر نگردد هر که زین عالم بآن عالم رود در خوشی...
طاعتی کان در حقیقت موجب قرب خداست طوف خاک درگه مظلوم دشت کربلاست ای خوش آن مردم که بهر قوت نور نظر در نظر او را مدام آن قبله حاجت رواست ای خوش آن طالب که در هنگام حاجت خواستن خاک ر...
نهان می سوخت چون شمع آتش دل رشته جان را زبان حالم آخر کرد روشن سوز پنهان را ز رشک آن که دامن روی بر پای تو می مالد به دامن می رسانم متصل چاک گریبان را نظر بر حال من از چشم بیمارت ع...
بر امید راحت دنیا مکش بسیار رنج زانکه این مقصد برون از کارگاه خلقت است بر نبی شد عرض هر معنی که صورت بسته معنی راحت همانا معنی بی صورت است این مقرر شد که هرگز نیست راحت در جهان راح...
بخرام که بینم قد رعنای ترا نظاره کنم چهره زیبای ترا مستانه بپای تو نهم هر دم سر بر دیده کشم خاک کف پای ترا
جانی که هست رسته ز آزار او کجاست آزاده که نیست گرفتار او کجاست آسوده که داشته باشد فراغتی در دور غمزه های ستمگار او کجاست صاحب دلی که در دل او نیست بار غم در آرزوی لعل گهربار او کج...
ما را بلای عشق تو عمریست آشناست از آشنا جدا شدن آشنا بلاست برخاست از قد تو به هر گوشه فتنه ای سروی ز باغ حسن بدین فتنه برنخاست جان و دلم بسوخت جدایی جدا جدا این است حال آن که ز جان...
هر کرا هست دلی سیمبری خواهد داشت ز غم سیمبری چشم تری خواهد داشت هر کرا چشم تری هست سرش خالی نیست سر سودای بت عشوه گری خواهد داشت هر کرا هست بت عشوه گری در عالم خون فشان چشمی و خونی...