شمارهٔ ۴
زهی فیض وجود از پرتو ذات تو عالم را کمال قدر تو برداشته از خاک آدم را شب معراج تعظیم تو ثابت گشته بر انجم بچرخ آورده ذوق پای بوست عرش اعظم را رخت کرده شب معراج را از روز روشن تر ز ...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
زهی فیض وجود از پرتو ذات تو عالم را کمال قدر تو برداشته از خاک آدم را شب معراج تعظیم تو ثابت گشته بر انجم بچرخ آورده ذوق پای بوست عرش اعظم را رخت کرده شب معراج را از روز روشن تر ز ...
حمد بیحد احدی را که کمال کرمش داد سرمایه توفیق خرد انسان را داد سر رشته اقبال بدست خردش کرد تعلیم باو قاعده ایمان را تا بهنگام عمل فرق بد و نیک کند لطف کرد و بفرستاد باو قرآن را تا...
عشق تو که آزرد دل زار مرا پر ساخت ز خون دیده خونبار مرا خواهم که بسوزد دل بیمار مرا آزاد کند جان گرفتار مرا
منم به بادیه نیستی نهاده قدم به حرف قید ز کلک فنا کشیده رقم حکیم عقل ز درک تشخصم عاجز دبیر درک در اثبات هستی ام ملزم جهات سته ندارد حد احاطه من به جزؤ لا یتجز است جوهرم توأم در آرز...
هیچ گه بر حال من رحمی نمی آید ترا می کشی ما را مگر عاشق نمی باید ترا می شود آتش ز باد افزون چه باشد گر مدام حسن روز افزون ز آه من بیفزاید ترا گر ز من در خاطر پاکیزه داری اضطراب من ...
بعالم گفتم ای ظالم چرا مشغول خود گردی بزرگی را که من از مخلصان صادق اویم بگفتا ما رقیبان همیم از من مشو غافل مرا هم روی دل با اوست من هم عاشق اویم
روزی که ز هر چه هست آثار نبود وز خواب عدم زمانه بیدار نبود نورم شرر نار و گلم خار نداشت من بودم و یار بود و اغیار نبود
نمی آید ز تو ای سایه چو من دشت پیمایی رفیقی با تو می باید نداری تاب تنهایی شدم رسوا برافکن برده از رخسار عالم را بخود مشغول کن یکدم نجاتم ده ز رسوایی رخت را تا ندیدم از تو نامد صد ...
رحمی باسیران شب تار نداری بر روز قیامت مگر اقرار نداری جورست ترا کار و درین کار که هستی با هیچ کسی جز دل من کار نداری ای دل پس ازین سلسله عشق مجنبان تاب خم آن طره طرار نداری ای دید...
سال و مهم بر زبان روز و شبم در دلی من ز تو غافل نیم گر تو ز من غافلی حال خرابی دل از که کنم جست و جو چون تو ز روز ازل ساکن این منزلی از تو دل زار را نیست امید وفا طرفه نهالی ولی حی...
مراست هر طرف از سیل اشک دریایی کجا روم چه کنم ره نمی برم جایی نمی کنند بتان میل عشق بازان حیف که ضایع است هنر نیست کارفرمایی شکایت غم عشق از کسی نمی شنوم مگر که نیست درین شهر ماه س...
از شرم رخت منزل یوسف شده چاهی در روی زمین نیست برخسار تو ماهی من مایل آنم که کنی میل من اما مشکل که کند میل گدایی چو تو شاهی از چشم فتادم بتو هر گاه که گفتم دارم طمع گوشه چشمی ز تو...
چند ای چرخ مرا زار و زبون می سازی قدم از بار غم و غصه نگون می سازی بیش ازین جلوه مده در نظرم دونان را چند غمهای من از رشک فزون می سازی وقت شد طوق غم از گردن من برداری تا کیم بسته ا...
هرگز نظر به بی سر و پایی نمی کنی کاو را هلاک تیر بلایی نمی کنی گرچه طبیب خسته دلانی چه فایده مردیم ما ز درد دوایی نمی کنی تو پادشاه کشور حسنی ولی چه سود رحمی بحال هیچ گدایی نمی کنی...
چند ای دل نامه وصف بتان املا کنی ذکر خوبان پری رخسار مه سیما کنی گه زنی از غمزه مردم کش خون ریز دم گه زبان در مدح لعل درفشان گویا کنی گه ز شوق خال داغی بر دل پر خون نهی گاه فکر زلف...
بر آن شدی که باهل وفا جفا نکنی خوش است عهد چنین آه اگر وفا نکنی منم نشانه تیر تو ای کمان ابرو نظر بغیر مینداز تا خطا نکنی چو شاه ملک ملاحت تویی روا نبود که حاجت من درویش را روا نکن...
نپرسد از من بی کس درین دیار کسی کسی نیم که ز من گیرد اعتبار کسی بشرط صبر بیوسف چو می رسد یعقوب چرا کند گله از دور روزگار کسی چو هست محنت هجران بقدر مدت عمر چرا بوصل نباشد امیدوار ک...
دلا تا کی چنین در قید آن زلف دو تا باشم اسیر دام محنت بسته بر دام بلا باشم گهی بر یاد آن لبها سرشک لاله گون ریزم گه از بار غم آن ابروان خم دو تا باشم مران از کوی خویشم ای پری هر دم...
چون شمع سوخت آتش محنت تن مرا غم پاره پاره ساخت دل روشن مرا بر من بسوخت در غم عشقت دل رقیب شادم که غم بسوخت دل دشمن مرا واجب شد اجتناب من از ماه پیکران چون فرض کرده اند بخود کشتن مر...
تعرضی بفلک دوش کردم و گفتم که ای نیافته کس از تعرض تو امان کدام شیوه گزینم چه کار گیرم پیش که عاقبت نرسانی مرا زیانی ازان فلک ز روی غضب تند گشت و داد جواب که بی گناه تعرض بحال من م...
چون لاله پریرم آتشی در دل بود دی داد نوید سنبلت باد درود امروز برو آب زن ای گل بگذار فردا چو بنفشه خیزد از خاکم دود
ای لعل تو آب زندگانی عشق تو حیات جاودانی گفتم که ترحمی نمایی چون حال دل مرا بدانی حال دل خویش با تو صدره گفتم بزبان بی زبانی پیش تو عیان چو گشت حالم کردی بنیاد مهربانی رحمی بدل تو ...
خیز ای ناقه دوران روش گردون تن که چو بدرت کف پا هست هلالت گردن ای چو دوران روشت لیک نه بیرحم چو او هر کرا دید غریبست رسانده بوطن تویی آن بادیه پیمای بیابان پرورد که ز تو هست بیابان...
این که در سر هوس آن قد رعناست مرا فیض خاصیست که از عالم بالاست مرا اثر نور الهیست که در دل دارم این که پیوسته نظر بر رخ زیباست مرا بخود از عشق نه من خواسته ام رسوایی آنکه این جنبش ...