شمارهٔ ۴۲
فضیلت نسب و اصل خارج ذاتست بفضل غیر خود ای سفله افتخار مکن بانتساب سلاطین و خدمت امرا که زایلست مزن تکیه اعتبار مکن بصنعتی که درو هست شرط صحت دست مشو مقید و خود را امیدوار مکن بملک...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
فضیلت نسب و اصل خارج ذاتست بفضل غیر خود ای سفله افتخار مکن بانتساب سلاطین و خدمت امرا که زایلست مزن تکیه اعتبار مکن بصنعتی که درو هست شرط صحت دست مشو مقید و خود را امیدوار مکن بملک...
عاشق همه دم زار و حزین می باشد سودا زده و بی دل و دین می باشد ای دل مکش اندوه ز بسیاری غم خوش باش که عاشقی چنین می باشد
زبان خوشست که توحید حق کند به بیان اگر چنان نبود در دهان مباد زبان زهی مکون کامل که هست در کونین رقم کشیده او نقش کاینا ما کان کمال صنع قدیمش خجسته دهقانی ست که در حدیقه تن کرده جا...
چشم بگشادم ببالایت بلا دیدم ترا بیخودم کردی نمی دانم کجا دیدم ترا از تو در طفلی جفا می دیدم اما اندکی در جوانی محض بیداد و جفا دیدم ترا بی وفایی را نه امروز از کسی آموختی ماه من رو...
وقت سحر سوی چمن انداختم گذر تا رفع گردد از گل و سبزه ملال من چون پا بروی سبزه نهادم بطعنه گفت کای بی خبر نه مگر آگه ز حال من گر پایمال تو شده ام کم مبین مرا بنگر که هست صد چو تویی ...
سادات که نور دیده و تاج سرند با فضل و نسب زبده نوع بشرند باید که ز راه راست بیرون نروند چون امت جد خویش را راهبرند
بگشاده گوش تجربه و چشم امتحان کردم چو عزم سیر درین تیره خاکدان در ابتدای حال بباغی رهم فتاد دیدم درو عجایب بیحد و بی کران از جمله دیدم این که یکی باغبان پیر پرورده بهر میوه درختی ب...
سویم شب هجران گذری نیست کسی را بر صورت حالم نظری نیست کسی را کس نیست که از تو خبری سوی من آرد مردم ازین غم خبری نیست کسی را نگذاشت اثر در رهت از هستی من غم در دل ز غم من اثری نیست ...
دی کرد التماس ز من پاک گوهری کای رند بهر ما صفت زاهدان مگو گفتم مجوی معرفت زاهدان ز من زیرا که من ندیده ام آن قوم را نکو
سید باید چنان که باید باشد در سیرت و صورت اب و جد باشد هر بد فعلی که فعل او بد باشد حاشا که ز اولاد محمد باشد
ای بقد و عارض و خط و لب آشوب جهان سرو قد و لاله رخ ریحان خط و غنچه دهان پر ز نقش خط و خال و نقد شوق ذوق تست لوح دیده صفحه دل درج تن گنج دهان با جمال و حسن و زیب و زینتت ناید برون گ...
بر باد مده سلسله مشک فشان را مگشای ز پیوند تنم رشته جان را راز تو نهانست مرا در دل و ترسم چشم ترم اظهار کند راز نهان را رخساره بهر کسی منما فتنه مینگیز از هم مگشا رابطه نظم جهان را...
اگر چه داشت ز کیفیت جمیع لغت خبر ز غایت عرفان صفای طبع نبی شرف نگر که فرستاد حضرت ایزد ز بهر نسبت ذاتش کلام را عربی بعلم اوست معاصی جهالت بوجهل بنور اوست مقارن شرار بولهبی کمال معج...
جانانه بچشم ما در اطوار وجود هر لحظه بصورت دگر جلوه نمود در پرده اشکال و صور پرده نشین تحقیق چو کردیم یکی بیش نبود
در آرزوی ناوک او مردم ای کمان سستی مکن بسویم ازو ناوکی رسان در جان من همیشه خیال خدنگ او مانند آن الف که بود در میان جان ای چشم و غمزه ات زده صد ناوک جفا گه آشکار بر دل و جانم گهی ...
رسم زهد و شیوه تقوی نمی دانیم ما عشق می دانیم و بس اینها نمی دانیم ما نیست ما را در جهان با هیچ کاری احتیاج هیچ کاری غیر استغنا نمی دانیم ما ما نمی گوییم کاری نیست غیر از عاشقی هست...
فریاد ازین سپهر ستمگر که در جهان هرگز نگشته شاد ز دوران او دلی از هر که هست برده فراغت مدار او نه عالمی ازو شده راضی نه جاهلی
نقاش ازل که صورت یار کشید نقش و خال و زلف و رخسار کشید از بهر ظهور معنی آن صورت را بر دیده طالبان دیدار کشید
ای دل کدام قوم بملکی در آمده کان قوم را همیشه نتیجه سر آمده گه مرده گاه زنده شده هر یکی ازان هر دم چو اهل سحر برنگی بر آمده فردی ازان میان کم و فردی زیاد نه در مرتبه قرینه یکدیگر آ...
نهفتن در دل و جان درد و داغ آن پریوش را توانم گر توان پوشید با خاشاک آتش را ز سینه آه حسرت می کشم چون تیر از ترکش که کی سازد تهی بر سینه ام آن ترک ترکش را منقش گشت رخسارم بخون چون ...
تا چند مرا آتش دل تاب دهد رخت طربم بسیل خوناب دهد ساقی چه شود بر آتشم ریزد آب یک جرعه مرا ز باده ناب دهد
منم افتاده چو پرگار به سرگردانی متصل از حرکات فلک چوگانی گاه در وادی ادبار ز بی اقبالی گاه در بادیه فقر ز بی سامانی گاه در کوی بلا با علم رسوایی گاه در گوشه محنت به غم تنهایی بخت ر...
عشق مضمون خط لوح جبین است مرا سرنوشت از قلم صنع همین است مرا روی بر راه سگ کوی تو سودن صد ره بهتر از سلطنت روی زمین است مرا ترک کوی تو نمی گیرم اگر می میرم روضه کوی تو فردوس برین ا...
هر چند که خواستیم از دوست مراد بر وعده در امید بر ما نگشاد در دهر بسازیم بمحنت امروز چون وعده راحت بقیامت افتاد