شمارهٔ ۷۸
علم و ادبست مایه عز و شرف گوهر که نباشد چه گشاید ز صدف تا فرصت کار هست بی کار مباش مپسند که بیهوده شود عمر تلف

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
علم و ادبست مایه عز و شرف گوهر که نباشد چه گشاید ز صدف تا فرصت کار هست بی کار مباش مپسند که بیهوده شود عمر تلف
بتی که شیوه خوبی به از تو داند نیست پری وشی که ز دست توام رهاند نیست هزار نامه نوشتم بیار لیک چه سود کسی که لطف نماید باو رساند نیست دهد بدست تو هرکس که هست نقد حیات ولی کسی که ز ت...
عمریست ترا عزیز طبعیست لطیف بر خود منما قید جهان را تکلیف آن کن که رضاییست درو ایزد را مگذار که ضایع شود اوقات شریف
روی الم باز سوی کربلاست رغبت بیمار بدارالشفاست گرد ره بادیه کربلا مخبر مظلومی آل عباست زین سبب از دیده اهل نظر اشک فشاننده تر از توتیاست ذکر لب تشنه شاه شهید شهد شفای دل بیمار ماست...
ز ضعف تاب تردد دگر نماند مرا خوشم که ضعف ز سرگشتگی رهاند مرا فغان که آرزوی وصل آن دو چشم سیاه چو میل سرمه بخاک سیه نشاند مرا تنم ز آتش دل می گداخت گر شب غم سرشگ آب بر آتش نمی فشاند...
ای دل ملال گوشه عزلت هزار بار بهتر ز همنشینی هر یار و آشناست هر یار و آشنا که شود همدم کسی یا از جماعت فقرا یا ز اغنیاست گر منعم است و صاحب نعمت هر آینه دایم ز ملک و مال و تجمل سخن...
عمریست که باز عشق یارست مرا دل در غم عشق بی قرارست مرا گشتست گره گشای کارم غم عشق با غیر غم عشق چه کارست مرا
گل بباغ آمد ولی از عمر خود کامی نیافت خارها در زیر پهلو داشت آرامی نیافت کرد بلبل پیش گل بنیاد درد دل بسی زود گل بگذشت و آن درد دل اتمامی نیافت وه چه ملکست این که دور گل گذشت کس در...
کار دو جهان ز عشق دارد رونق در عشق گرفته است این نظم نسق بی عشق نمی توان بمقصود رسید عشق است طریق مستقیم ره حق
گر نقابی نبود مهر رخش را غم نیست تاب رخساره او هم ز نقابی کم نیست نیست معلوم غم من همه عالم را همچو من غمزده در همه عالم نیست می کند سجده بخاک سر کوی تو ملک هر که خاک سر کویت نبود ...
با دیده اشکبار باید عاشق سرگشته روزگار باید عاشق آسوده دلی طریقه معشوق است آشفته و بی قرار باید عاشق
بگل خطت چو نقابی ز مشک ناب انداخت هزار شاهد فتنه ز رخ نقاب انداخت مه رخ تو که سر زد خط از خواشی آن هزار ناوک طعنه بر آفتاب انداخت دمید تا خط چون شب ز روی چون روزت زمانه دیده بخت مر...
هر سبزه تر که سر زدست از دل خاک نوک مژه ایست از تحسر نمناک گویا که شده خاک اسیران زمین گریان ز غمی که دیده اند از افلاک
از جان بدود دل غم خالت برون نرفت وز دیده این سواد بسیلاب خون نرفت از چاک سینه ام بدرون سر نهاد اشک وز سینه ام حرارت سوز درون نرفت از حسن الفتیست که گر رفت کوهکن هرگز خیال او ز دل ب...
ما را هدف تیر بلا کرد فلک با محنت و درد مبتلا کرد فلک از یار و دیار خود جدا کرد فلک فریاد ز ظلمی که بما کرد فلک
برگ گل کز هر طرف آرایش دستار تست جسته هر جانب شرار آتش رخسار تست گر ترا حسن رخ از گلها فزاید دور نیست در حقیقت گل تویی گلهای دیگر خار تست غیرت رنگ رخت گل را گریبان کرد چاک غنچه خون...
ای ماه رخت شمع شبستان خیال خالی شدن من ز خیال تو محال دی کرده خیال تو مرا در همه حال فارغ ز غم فراق و امید وصال
آزمودم عشق خوبان را بلایی بوده است وانکه می گویند عاشق مبتلایی بوده است تا شدم عاشق عذابی می کشم چون بت پرست میل چین زلف محبوبان خطایی بوده است نقش خویش و صورت شیرین کشیده کوهکن عا...
چون دید مرا مایل زلف و خط و خال افکند نظر سوی من آن طرفه غزال جمعیت حال داشتم چشم رسید دیوانه شدم مرا پریشان شد حال
ازان درین چمنم میل گلعذاری نیست که هیچ برگ گلی بی بلای خاری نیست نبرده ایم درین باغ ره بسوی گلی که در حوالی او همچو من هزاری نیست ندیده ایم درین ملک گنج حسنی را که که از صف رقبا گر...
در پرده شدی پرده فتاد از کارم خون گشت روان و چشم گوهر بارم بگداخت تنم سوخت دل افگارم دریاب و گرنه می کشد غم زارم
غیر ناکامی ز محبوبان مرا مطلوب نیست عاشقان را کام دل جستن ز خوبان خوب نیست چون ندیدم صد جفا از یار می خواهم وفا چیزی از محبوب می خواهم که در محبوب نیست مرد باید تا نیازارد ز خود مع...
در صورت اگر طالب معشوق و مییم در معنی ازین طریق محظوظ کییم زهاد چنان که می نمایند نیند ما نیز چنان که می نماییم نه ایم
سایه ات را متصل ذوق وصالت حاصل است نیست دور از دولتی اما چه حاصل غافل است حل مشکل نیست مشکل پیش او اما چه سود مشکل خود پیش او اظهار کردن مشکل است پا کشید از چشمه چشمم ز بیم فتنه خو...