شمارهٔ ۸۸
صد شکر که زهاد بداندیش نه ایم شیخان سفیه حیله اندیش نه ایم چون زاهدگان و شیخگان سالوس مداح خود و معتقد خویش نه ایم

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
صد شکر که زهاد بداندیش نه ایم شیخان سفیه حیله اندیش نه ایم چون زاهدگان و شیخگان سالوس مداح خود و معتقد خویش نه ایم
دل الفت تمام بآن خاک در گرفت خوش صحبتی میان دو افتاد در گرفت خونابه نیست بر مژه ام آتش دل است کز چاک سینه سر زد و در چشم تر گرفت چون من بسیست باده کش بزم عشق لیک بودم تنک شراب مرا ...
در دل غم یاریست که من می دانم اندو نگاریست که من می دانم عمریست که جز عشق ندارد کاری دل عاشق کاریست که من می دانم
خیز ساقی که بهار انجمن بزم آراست ز چمن بوی گل و ناله بلبل برخاست یاسمین و سمن و یاسمن و سوسن و گل همه ظاهر شده در بزم چمن جام کجاست نیست زخمی که درین فصل نیابد مرهم سبزه طرف چمن نس...
چه گونه فاش نگردد غم نهانی ما بشرح حال زبانیست بی زبانی ما برون مباد زمانی ز جان ما غم یار که در بلا غم یارست یار جانی ما در سرشک بپای تو ریختیم و خوشیم که صرف راه تو شد نقد زندگان...
ای غره بر لطافت حسن و جمال خود آیا چرا جنون تو بر عقل غالب است شان تو مستعد کمالات معنوی ذات تو مستحق علو مراتب است در قید حسن صورت فانی چه فایده کسب کمال کن که ترا آن مناسب است گی...
در جان غم عشق تو نهانست مرا آرام دل و راحت جانست مرا جا کرده بسان خون درون رگ و پی این زندگی که هست از آنست مرا
هوای خاک درت باز در سر افتادست ز هر چه هست مرا این هوا در افتادست مرا چه کار به از آه و ناله است کنون که کار با تو چو شوخ ستمگر افتادست چرا ز چشم تو بر من نمی افتد نظری مگر که قاعد...
داغ غم هجران تو در جان دارم صد ناله ز داغ غم هجران دارم ای عمر که بی تو زندگی دشوارست غم کشت مرا از تو چه پنهان دارم
بر جان ما جفای نکویان ز حد گذشت اوقات ما میانه این قوم بد گذشت سوز و گداز شمع ز رشک جمال تست رست از همه عذاب کسی کز حسد گذشت نشمرد از سکان خودم هیچ دلبری بر من ز دلبران ستم بی عدد ...
یارب دل تیره ام منور گردان هر کار که باشدم میسر گردان روی دلم از غیر درت برگردان تا هست مقیم خاک این در گردان
در دل لاله غمت آتش سودا انداخت شمع را آتش سودای تو از پا انداخت یافت از نکهت زلف تو خبر آهوی چین نافه مشک خود از شرم بصحرا انداخت تا ز دیدار تو مانع نشود چشم پرآب خواب را در نظرم ک...
چشمی بگشا حال دل زارم بین خون ریختن دیده خونبارم بین با خنجر غمزه سینه ام را بشکاف داغ غم خود بر دل افکارم بین
کم التفاتی خوبان بعاشقان ستم است زهی ستم که ترا با من التفات کم است کی از بنفشه گشاید کجا بنافه کشد دلی که بسته آن گیسوان خم بخم است قدم خمیده چنان شد که کس نمی داند مرا براه تو پو...
خوش آن که دمی با تو کنم سیر چمن من پر کنم از اشک و تو از گل دامن ما را نبود رقیب در پیرامن من باشم و تو باشی و تو باشی و من
هست با خلعت گلگون قدت ای حور سرشت الفی کش قلم صنع به شنگرف نوشت جامه گلگون من آن طرفه نهالیست که دهر آبش از خون جگر داد از آن روز که کشت خلعت آل تو آن آتش ابراهیم است که نهانست درو...
ماهی که شدم واله رخساره او بربود دلم نرگس خونخواره او آن به که ز من مدام گردد پنهان چون نیست مرا طاقت نظاره او
تا غایبی تو مجلس ما را حضور نیست دور از تو بی حضوری عشاق دور نیست رفتی و رفت تاب و توان از تن ضعیف ما طاقت فراق نداریم زور نیست شبهای غم چو شمع دم صبح بی رخت در دیده گرچه اشک روان ...
دارد دل زارم آرزوی رخ او تا من بوصالش برسم طالع او لطف سخن لعل لبش هست نکو عشقش یکسو جمیع هستی یکسو
سنگ بیداد بتان آیینه دل را شکست هر تمنایی که در دل داشتم صورت نبست وصل آن مه گر میسر نیست ما را دور نیست مقصدی داریم عالی همتی داریم پست ز آتش دل بس که از هر زخم سر زد شعله سوخت چو...
هر دل که غم عشق نهان است درو لذتهای همه جهان است درو جسمی که درو نیست دل غمزده قبریست که مرده نهان است درو
ذوق وصلت یافت دل از ساقی و ساغر گذشت شد خلیل خلوت خلت ز ماه و خور گذشت آب چشمم راست طوف آستانت آرزو هر چه خواهد می تواند کرد چون از سر گذشت چون مسیحا می تواند پای بر گردون نهد هر ک...
گر طالب آرام دلی کام مجو ور کام طلب می کنی آرام مجو دامیست جهان تو مرغی افتاده بدام آرام دل و کام درین دام مجو
نی همین صد روزن از تیر تو بر جسم من است سایه ام را هم ازو صد داغ چون من بر تن است بی رخت از غیر می خواهم بدوزم دیده را این که می بینی بچشمم نیست مژگان سوزن است چون نیندازم برون خود...