شمارهٔ ۲
ای ذکر ذوق بخش تو زیب زبان ما بی ذکر تو مباد زبان در دهان ما از سکه سعادت توفیق فیض تست رایج بهر معامله نقد روان ما آید ز ما همیشه خطا از تو مغفرت آنست مقتضای تو اینست شان ما بر حا...

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبانهای ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کردهاند. او پرورشیافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارسی وی، علاوه بر دیوان اشعار، شامل منظومههای ساقینامه (هفت جام)، «رند و زاهد»، «صحت و مرض»، «انیس القلب» و «روحنامه» (سفرنامهٔ روح یا حُسن و عشق) است.
ای ذکر ذوق بخش تو زیب زبان ما بی ذکر تو مباد زبان در دهان ما از سکه سعادت توفیق فیض تست رایج بهر معامله نقد روان ما آید ز ما همیشه خطا از تو مغفرت آنست مقتضای تو اینست شان ما بر حا...
حضرت مصطفی بسعی تمام خانه شرع را نهاد بنا در کمال ثبات و استحکام تا قیامت بری ز بیم فنا حفظ آن فرض بر وضیع و شریف ضبط آن حتم بر غنی و گدا تا اثر از بنای عالم هست یارب آن بنیه مبارک...
ای معرفتت وسیله خلقت ما لطف تو خمیر مایه طینت ما لازم شده طاعت تو بر ذمت ما با آنکه تو بی نیازی از طاعت ما
فلک ز دور مخالف مگر پشیمان شد که هرچه در دل ما بود عاقبت آن شد مقیم زاویه محنت و بلا نشدیم مقام راحت ما خاک درگه خان شد ای آفتاب فلک سایه خان فرخ رخ که از قضا همه دشوار بر تو آسان ...
روزی که پیش خویش نبینم حبیب را دارم هزار شوق که بینم رقیب را در پیش گل مشاهده خار می کند چون رشک مضطرب نکند عندلیب را دانسته ام که عارضه عشق بی دواست بیهوده درد سر چه رسانم طبیب را...
دام دردست و بلا دایره قید جهان عارف آنست کزین دایره بیرون باشد همه عمر براحت گذراند اوقات فارغ از دغدغه گردش گردون باشد نه در آن فکر که آیا چه کنم چون سازم نه در آن قید که یارب چه ...
مشتاق وصال تو کسی نیست که نیست حیران جمال تو کسی نیست که نیست بد حال ز حال تو کسی نیست که نیست خالی ز خیال تو کسی نیست که نیست
ای مرا هر لحظه در عشق تو بازار دگر نیست بازار ترا جز من خریدار دگر هست با اغیار پنهانی ترا صد لطف و من می کشم هر لحظه از لطف تو آزار دگر از ستمکاریست پیکانی درون سینه ام وه که می خ...
یار خواهی دلا ز جان بگذر از همه هستی جهان بگذر در جهان گر فراغتی باید از جهان و جهانیان بگذر دل منه بر سپهر خم قامت همچو تیری ازین کمان بگذر یاد گیر از سرشک و آه روش ز زمین و ز آسم...
می کشد زارم ببازی هر زمان طفلی دگر کرد دل بازیچه طفلان مرا پیرانه سر اشک می ریزم چو از طفلان مرا سنگی رسد چون نهال بارور کز سنگ می ریزد ثمر نورسان را تا بفرزندی گزیدم در جهان رسم ش...
خواهم چو سایه افتم دنبال آن سمنبر هر جا که او نهد پا من جای پا نهم سر او چون منی ندارد من نیز همچو اویی من عاشق بلاکش او دلبر ستمگر دیدم گل رخت را بر جور دل نهادم پیداست کین شکوفه ...
می دهد زاهد به ما هر لحظه آزار دگر گرچه ما کار دگر داریم او کار دگر کس نمی یابم باو اظهار درد دل کنم نیست در دام بلا چون من گرفتار دگر در جهان ای بی بدل این فتنه ها تنها ز تست آه ا...
ای جمالت ز گل گلشن جان رعناتر هر چه رعناتر ازان نیست ازان رعناتر سرو دیدیم بسی در چمن حسن ولی نیست سروی ز تو ای سرو روان رعناتر در گلستان لطافت نشکفته ست گلی ز تو ای سرو قد غنچه ده...
سوخت دل صد قطره خون در چشم تر دارد هنوز مرد آتش شعله با صد شرر دارد هنوز چشمها بگشاده بر رویم ز خوناب جگر بر نگشته دل ز من با من نظر دارد هنوز داغهای تازه از جسم ضعیفم کم نشد الله ...
خاک شد جسم و غمت مونس جانست هنوز سوخت دل جان به جمالت نگرانست هنوز حسنت از زینت خط رنگ دگر یافت ولی در دل ما غم عشق تو همانست هنوز اثری در دل پر سوز ز خونابه نماند چشم بر یاد تو خو...
دلم از عشق تو رسوای جهانست امروز غم پنهان دلم بر تو عیانست امروز روزگار من اگر گشت سیه نیست عجب آفتاب رخت از دیده نهانست امروز مدتی خون دلم داشت اقامت در چشم پی آن سرو سفر کرده روا...
دلا بمهر رخش دیده پر آب انداز ترست پرده چشمت بآفتاب انداز صبا که گفت که حرفی ز بی قراری ما بگوی آن گل تر را در اضطراب انداز نقاب کرد تن خاکیم ز چهره جان گرت هواست که افتد ز رخ نقاب...
رسید عید که عقد ملال بگشاید در فرح بکلید هلال بگشاید رسید وقت که دوران ز وقت خوشحالی دری بروی دل اهل حال بگشاید بتشنگان بیابان شوق خضر امل ره تلاقی عذب زلال بگشاید گرسنگان ره کعبه ...
تحیر بست در شرح غم عشقت زبانم را چه گویم بر تو چون ظاهر کنم راز نهانم را به سوز دل ز وصلت چاره ای جستم ندانستم که آتش بیش خواهد سوخت از نزدیک جانم را شدی غایب ز چشمم شد دلم صد پاره...
بد من گفت بدی لیک نمی رنجم از او لله الحمد مرا خلق نکو می دانند در حق من سخن او چه اثر خواهد داد پیش قومی که مرا بهتر از او می دانند
آسوده کربلا بهر فعل که هست گر خاک شود نمی شود قدرش پست بر می دارند و سبحه اش می سازند می گردانند از شرف دست بدست
دل اسیر لعل آن گلبرگ خندانست باز کار من از دست دل چاک گریبانست باز گل دریده پیرهن بلبل فتاده در فغان آن گل نورس مگر در سیر بستانست باز بست جانان صد گره بر زلف و اهل درد را صد گره ز...
شمع بزم بهجتم مهر مه روی تو بس مطلع خورشید اقبالم سر کوی تو بس همچو نافه در سرم سودای مشک خشک نیست نافه عطر دماغم عقد گیسوی تو بس بهر طاعت هر کسی را هست رو در قبله قبله من گوشه محر...
غمت روز تنهاییم یار بس شبم هم نفس ناله زار بس مرا مایه خرمی روز غم دل خسته و جان افکار بس چه کار آیدم قیدهای دگر دلم بسته زلف دلدار بس سریر سلامت چه جای منست مقامم سر کوی خمار بس ن...