مثنوی شمارهٔ ۱ - قاآنی | ناهیدالا ای نیوشنده هوشیار
یکی نغز گفت آرمت گوش دار
به گیتی بسی رفت گفت و شنید
که تا آفرینش چه سان شد پدید
به اندازه وهم خود هر کسی
سخن های بیهوده راند بسی
چو مرد از خرد ره نداند برون
خرد را شمارد همی رهنمون
گرش از خرد راه بیرون بدی
شناساییش لختی افزون بدی
نبینی مگر کودک شیرخوار
که بادام و جوزش نهی در کنار
ابا پوست بگذاردش در دهان
نداند که مغزش بود در میان
همی خاید آن جوز و بادام را
به ناکام رنجه کند کام را
ولیکن پس از یک دو سال دگر
چو بادام و جوزش نهی در کنار
شود مغز را زان میان خواستار
بیندازد آن پوست را از برون
که تا مغز پیدا شود از درون
تو آن طفلی و وهم تو کام تو
زمین و زمان جوز و بادام تو
نبینی در آن بودنی های نغز
همی پوست خایی ابر جای مغز
که تا مغز از پوست آری برون
کس این مغز را باز داند ز پوست
که با خویش دشمن شود بهر دوست
کش از عشق در جان فتد نایره
کسی راز این پرده داند درست
که بی پرده جان برفشاند نخست
که از جان و دل سر نماید فدای
نیندیشد از تیغ و تیر و کمان
نپرهیزد از زخم گرز و سنان
نپرسد گرش تیر و خنجر زنند
پسر را اگرکشته بیند به پیش
غم دل نهان دارد از جان خویش
وگر خسته بیند برادر به تیغ
ببندد زبان از فسوس و دریغ
وگر دختران بسته بیند به بند
و یا خواهران را سر اندر کمند
نموید بر آن بستگان زار زار
همان شور یزدان بود بر سرش
چنین درد در خورد هر مرد نیست
کسی جز حسین اهل این درد نیست
چه سان بود صابر به چندین بلا
ز یکسو زن و خواهرانش اسیر
سکینه به زنجیر و زینب به بند
رقیه به غل عابدین در کمند
چو برگ گل از غم خراشیده روی
چو اوراق سنبل پریشیده موی
رخ از خون چو تاج خروسان شده
یکی را رخ از زخم سیلی فکار
یکی را کف از خون دل پرنگار
یکی را دو رخ نیلی از ضرب مشت
یکی ژاله پاشید بر لاله برگ
یکی بر رخ از زلف بگشوده تاب
ولی این همه زجر بی اجر نیست
که زخمی که جانان زند زجر نیست
مگر دیده باشی به عشق مجاز
که معشوق با عاشق آید به راز
بخندد همی عاشق از زخم یار
کزین زخم زخمی قوی تر بیار
دو چشمش شود خیره و دل دژم
خوشست از بلا چون بلا زو بود
هر آنکس که افزون بلاکش بود
فزون تر دلش در بلا خوش بود
زر پاک بی غش در آتش خوشست
از آن رو که جان را بدن دشمنست
نفرساید ار دانه در زیر خاک
همان روشنست این سخن نزد جمع
که از سوز دل سرفرازست شمع
همان آهنست آنکه انجام کار
به چنگال حیدر شود ذوالفقار
ولیکن از آن پس که آهنگران
نه آن نطفه است آدمی را نخست
که باید ز رجس تن خویش شست
کز اول شود خون به زهدان مام
از آن پس به نه ماه ماهی تمام
نه سنگست کآخر به چندین گداز
ولی نیست او را بلا سودمند
که طینت بود زشت و نادلپسند
نه هر دانه ای میوه تر دهد
نه هر نی به بنگاله شکر دهد
نه هر قطره ای در صدف در شود
نه هر زن بود در سعادت بتول
نه هر مردی اندر شرافت رسول
نه هرکس که شد کشته در کربلا
بسی بد حسین نام در کوفیان
که شد کشته و شد به دوزخ روان
نه هرکس که او را بود نام نیک