شمارهٔ ۱۴۳
قاآنییکی به چشم تامل نگر بدین تمثال
که تات مات شود دیدگان ز حیرانی
یکی درست بدین نوجوان نگر ز نخست
که راست ماه دو هفته است و یوسف ثانی
به زلفکانش چندان که چشم کار کند
همی نبیند چیزی به جز پریشانی
سپید سیم سرینش چو کوه بلورست
که می بلغزد در وی نگاه انسانی
چنان عودش برپا بودکه پنداری
ستاده گرز به کف رستم سجستانی
فکنده رخش در آن عرصه ای که می بینی
فشرده میخ در آن ثقبه ای که می دانی
زن نجیب کهن سالش از قفا نگران
چو پاسبان که کند دزد را نگهبانی
چو صرفه جویی و امساک عادت نجباست
نجیب وار کند شرفهای پنهانی
به شوهرش ز نجابت جماع می ندهد
که از نجیب عجیبست فعل شهوانی
قضیب شوی نخواهد به فرج خویش تمام
که مال شوی نسازد تلف به نادانی
