شمارهٔ ۱۰۵
قاسم انواردر مذهب ما باده مباحست و حلالست
این باده ز خم خانه اجلال جلالست
این یار چه اشنید که در ماتم هجرست
آن خواجه چه دیدست که سرمست وصالست
جز عشق خدا هرچه دلت را برباید
گر نیر شمسست که در عین زوالست
هرگز بخدا ره نبری تا تو تو باشی
این فکر خیالست و خیال تو محالست
این جا سخن از عاشق و معشوقه و عشقست
این جا سخن از نشأیه آن بحر زلالست
ما پیشتر از آدم و حوا و جهانیم
از ما سخن سال مپرس این چه سؤالست
در شیوه شیرین تو حالیست که قاسم
سرگشته و حیران شده کین حال چه حالیست
