شمارهٔ ۲۴۹
قاسم انوارتا که از جور زمان بر جگرم ریش رسد
حق بفریاد دل خسته درویش رسد
من ز بیگانه نترسمکه درین راه مرا
هر بلایی که رسد از قبل خویش رسد
یارباین عشق بلاییستندانم چه بلاست
هر چه پرهیز کنم تیر بلا پیش رسد
دلکه درحال بلا ثابت و راسخ باشد
چونکه معنیش تمام آمد دعویش رسد
چون نمیرمکه درین آتش غم میسوزم
تیر هجران تو بر جان غم اندیش رسد
دل و جان را بتو دادیمهم از روز ازل
راضیم از تواگر مرهماگر نیش رسد
آتشی بود که در خرمن جانها افتاد
وقت آنست که با قاسم دلریش رسد
