شمارهٔ ۳۰۱
قاسم انوارعاشقان را چو صلا جانب می خانه زدند
آتشی بود که اندر دل دیوانه زدند
در تمنای تو عشاق ز پای افتاده
مست گشتند و ز مستی کف مستانه زدند
عکس ساقی چو درین باده صافی افتاد
عاشقان در هوست ساغر و پیمانه زدند
عالم آشفته شدای دوست دگر بارهچه بود
زلف میگون تراباز مگر شانه زدند
هر سخن کز صفت شمع جمالت گفتند
آتشی بود که در باطن پروانه زدند
شرمشان نامد از آن یارکه در عین غرور
طعنهایی که بر آن عاشق فرزانه زدند
قاسمیبنده آن راه روانم که ز شوق
قدم صدق درین بادیه مستانه زدند
