شمارهٔ ۳۰۵
قاسم انوارخرده بینان طریقت همه صرافانند
که بیک جو درم ناسره را نستانند
دور ماندند ز دیدار تو سودازدگان
همه حیران وعجب مانده که چون می مانند
دل و جانها ز تو مستند بدانسان که مپرس
جمله ذرات سراسیمه و سرگردانند
جمله ذرات جهانکافر و مؤمنشب و روز
همه از شوق تو مستند و ترا می خوانند
خلق از مرگ گریزان و سراسیمه شوند
عاشقانند که در روز اجل خندانند
همه عشاق توگر لیلیاگر مجنونند
بنده حکم تو گر خسرواگر خاقانند
عاشقانت همه یک مذهب و یک دین دارند
اگر از ملک هراتند و گر از کاشانند
جان پاکیزه بدست آر و بگو فاش و مترس
عشق و معشوقه و عاشق همه جان در جانند
قاسمینادره خلق جهان انسانست
عاشقان از همه سو نادره انسانند
