شمارهٔ ۳۱۶
قاسم انوارسرمایه سعادت ما در دیار بود
ورنه بسعی ما گره از کار کی گشود
دردست هرچه هستکه این درد چاره ساز
باجان آدمی بمثل آتشست و عود
رندیکه ره بکوی خرابات عشق برد
جان را ز دست محنت ایام در ربود
بگشای رخکه دیر شدست انتظار ما
تاجان بران جمال فشانیم زود زود
از حال عشق عقل ندانست شمه ای
خود را هزار بار بدین حالت آزمود
باعقل خواجه گونه بگوییدکای سلیم
سودای یار و آنگه فکر زیان و سود
شیدا و رند و عاشق و دیوانه گشت و مست
هر کس ز عشق بازی قاسم سخن شنود
