شمارهٔ ۳۱۸
قاسم انوارعشقش بخاک بردم و گفتم که یا ودود
ارحم لنا که غیر تو کس نیست در وجود
طاقت نداشت نور خرد پیش نار عشق
خود را ز راه تجربه بسیار آزمود
زلف تو جعد شدهمه سرسبز و تازه ایم
خیری ز شب در آمد و در روز در فزود
گر زانکه یار پرده عزت برافکند
جان و روان ببازچه فکر زیان و سود
جانها همه گدایی و دریوزه می کنند
زان جان سرفرازکه محوست در شهود
یک ساغری ز خم بلا نوش کرده ایم
سودای یار جبه و دستار مار بود
ای جان نازنین بهوای تو زنده ایم
قاسم بشوق روی تو میخواند این سرود
