شمارهٔ ۳۲۱
قاسم انوارفرو ریختی باز در جام جود
بعمدا شرابی که هوشم ربود
ازین جام تا جرعه ای خورده ام
سرم در سجودست و جان در شهود
درین جام دیدم بعین الیقین
نمودست غیر تو یعنی نبود
چه غیر و کجا غیر و کو نقش غیر
سوی الله والله مافی الوجود
دلم سوخت در عشق و من ساختم
درین سوختن ساختن داشت سود
ببین سوز و سازش که چون ساختست
تنم را چو چنگ و دلم را چو عود
گشادست قاسم زبان را به لاف
چو ساقی سر خم وحدت گشود
