شمارهٔ ۳۴۸
قاسم انوارخانه ما روضه شدچون مقدم رضوان رسید
دیده روشن شدچو بوی یوسف کنعان رسید
قصه عشق زلیخا را کجا پنهان کنم
کین حکایت از سواد مصر تا صنعان رسید
پیش ازین در شهر جانها رفته بودی لایزال
شهر ایمن گشتاکنون سنجق سلطان رسید
ساقیا تا ذکر هشیاران نگویی بعد ازین
وقت هشیاران برفت و نوبت مستان رسید
ساقیاما را پیاپی ده قدحکز فضل یار
حالت هجران گذشت و نوبت احسان رسید
چند گوییواعظآخر از خدا شرمی بدار
نوبت جان در گذشت و نوبت جانان رسید
قاسمیتا چند می نالی ز درد دلبگو
دردها بگذشتاکنون نوبت درمان رسید
