شمارهٔ ۳۸۴
قاسم انواردر کهن دیر زمان جمله فریبست و غرور
وقت آن شد که زنم خیمه بصحرای سرور
صفت شیوه احببت شنید این دل مست
علم عشق برافراخت بصحرای ظهور
آن چنان مست خرابم بخرابات امروز
که بهش باز نیایم بگه نغمه صور
صفت نور ترا دید ورای انوار
ورد جان و دل ما گشت که یا نورالنور
ای دل از هستی خود یک قدمی بیرون نه
تا شود در نفسی جرم و گناهت مغفور
حالت هستی تو خانه دل کرد خراب
هان و هان تا نشنوی باز بهستی مغرور
قاسم از جنت و فردوس مگو کان شه را
جنتی هست که آنجا نه قصور است و نه حور
