شمارهٔ ۳۸۶
قاسم انوارامکان صبر نیست ز سر گیرم این نفیر
دل رفت و صبر رفت خدایا تو دست گیر
مطرب بیا و نغمه روحانیون بزن
ساقی بیا ز خم صفا کاسه ای بگیر
از خم بپرس قصه مستی که خم می
دارد صد آفتاب دل افروز در ضمیر
پیر مغان مرا بخرابات ره نمود
در حال سجده کردم و گفتم که یا مجیر
چون بازگشت جمله جانها بسوی تست
یا منتهی المنایا یا غایة المصیر
جویای کوی تست توانا و ناتوان
حیران روی تست اگر شاه اگر فقیر
گویند قاسمی بکه دادست جان و دل
سلطان بی وزیر و شهنشاه بی نظیر
