شمارهٔ ۴۳۰
قاسم انواردوش آن مه دو هفته دستم گرفت دستم
دستان نمودم اما از عربده نجستم
گفتم بدو دویدم گرد از رهش ندیدم
هرچند خود ندیدم در شور و غلغلستم
در عربده است عمری این عقل و عشق با هم
چون روی دوست دیدم از عربده برستم
گه قید نور بودم گه قید نار سوزان
چون جمعیت بدیدم از نور و نار رستم
ساقی بیار جامی از بهر ناتمامی
جامی بده بدستم چون رند و می پرستم
ای جان جان جانان ای روح روح و ریحان
از پای اوفتادم جامی بده بدستم
قاسم بباخت جان را یک بارگی جهان را
مشکن تو عرض ما را گر توبه ای شکستم
