شمارهٔ ۴۳۵
قاسم انواردوش بر اوج لا مکان خیمه اصطفا زدم
نوبت ملک لم یزل بر در کبریا زدم
داد خدای ذوالمنن جان مرا میی کزو
برمه و خور ز نور آن شعشعه صفا زدم
خلعت جود یافتم بار ودود یافتم
پیرهن وجود را پیش رخش قبا زدم
دوست چو غمگسار شد دل ز جهان کنار شد
روی بروی یار شد بر دوجهان قفا زدم
شکر که یافتم عیان دل ز برای امتحان
نقد صفات جان و دل بر محک و لا زدم
چون که رسید از آن عطا جان و دلم بمنتها
از جذبات ارتقا لاف بمنتها زدم
گفت که قاسمی ترا کس نشناخت غیر ما
از غلبات شکر او نعره قل کفی زدم
