شمارهٔ ۴۵۵
قاسم انوارمشرب عذب مرا هر نفس از خم قدیم
می رسد باده صافی ز کرمهای کریم
هرکسی دل بکسی داد ولی مشتاقان
دل و جان را بتو دادند زهی طبع سلیم
از شفاخانه احسان تو هرجا همه کس
کل حزب فرحون اند زهی لطف عمیم
گفت آن واصل کامل کهعلیکم بالشام
بوی آن زلف مرا دست بوقت تشمیم
یار اگر تیغ کشد سینه سپر ساخته ایم
چاره عاشق بیچاره چه باشد تسلیم
چند ازین عقل و خرد جانب حیرانی رو
در فناخانه حیرت نه امیدست و نه بیم
قاسمی باز به تجدید حیاتی نو یافت
بوی آن زلف دلاویز چو آورد نسیم
