شمارهٔ ۵۱۰
قاسم انوارتن زنده بجان آمد و جان زنده بجانان
جان راهبر دل شد و دل راهبر جان
گر ترس سرت هست برو خواجه ازین کوی
کاغشته بخونند درین کوچه دلیران
در نقطه خالست صفای دل درویش
ای دوست مگو قصه ما کان و ما کان
هرگز سخن واعظ و ناصح نکند سود
زین سان که منم بی دل و دین بی سر و سامان
مهجورم و محرومم و معروف بافلاس
من دست تهی چون روم از کوی کریمان
از کس مهراسید اگر عاشق یارید
مستانه درآیید درین بیشه شیران
ای عشق سراسر همه لطفی و کرامت
در حسن تو ذرات جهان واله و حیران
هم آدم و هم شییی و هم احمد مختار
هم یوسف کنعانی و هم موسی عمران
آشفته و واله شده قاسم بشب و روز
زان روی دل افروز و زان زلف پریشان
