شمارهٔ ۵۱۳
قاسم انوارحیات تن ز جان آمد حیات جان ز جان جان
زهی حکمتزهی قدرت زهی سلطان جاویدان
چه محرومی چه محجوبی که اندر عالم خوبی
دلت نوری نمی بیند بغیر از عرصه امکان
گدایی کن ز هر جامی که تا یابی سرانجامی
مگر وقتی بدست آری ز فیض مجلس مستان
تبرا کن ز ما و من درآ در وادی ایمن
ببین روشن تر از روشن چراغ موسی عمران
بیا ساقی بده جامی بفرما لطف و انعامی
بجان آمد دل تنگم ز دست عقل سرگردان
ز جام عشق حیرانم سر از پا وا نمی دانم
زهی عشق و زهی مستی زهی حیرت زهی حیران
بیا قاسم اگر صافی ز حکمت ها چه می لافی
حکیمان در ره جانان به برهانند سرگردان
