شمارهٔ ۵۳۶
قاسم انواردر دل از شوق تو شوریست که نتوان گفتن
با خیال تو حضوریست که نتوان گفتن
با وجود سر کویت هوس حور و قصور
هر کراهست قصوریست که نتوان گفتن
گرچه از عالم و از خود خبرم نیست ولی
در دل از دوست شعوریست که نتوان گفتن
پیش ما قصه اغیار مگویید که یار
در ره عشق غیوریست که نتوان گفتن
عشق عارست درین دور و تسلسل ناموس
آه ازین قصه که زوریست که نتوان گفتن
شادم از دولت وصل تو ولیکن چه کنم
در دل از هجر نفوریست که نتوان گفتن
می رسد تیر ملامت ز چپ و راست ولی
قاسم خسته صبوریست که نتوان گفتن
