شمارهٔ ۶۳۶
قاسم انوارامروز به جد دارم با تو سر دشنامی
ای زشت همه زشتان ای ننگ همه نامی
مشهوری و مغروری از راه یقین دوری
جامی بطلب باری از بهر سرانجامی
از رد و قبول خلق ای صدر نشین لکلک
چندین چه کنی تک تک خامی و عجب خامی
شرم آیدت از مردم گر زرق تو وا دانند
چون شرم نمیداری از عالم علامی
چون عام کالانعامی در حبسی و در دامی
یک لقمه ندادندت از خوانچه انعامی
اول تو مسلمان شو از کرده پشیمان شو
وانگه طرف کعبه طوفی کن و احرامی
جان و دل قاسم را با یاد تو پیوندست
هر ساعت و هر وقتی هر صبحی و هر شامی
