شمارهٔ ۶۶۶
قاسم انوارتراست ناز که سلطان حسن و تمکینی
مرا هزار نیاز و هزار مسکینی
چه آتشی تو که دل را تمام سر تا پای
ز سوز تا نگدازی ز پای ننشینی
مگر که مصلحت کار من درین دیدی
که هیچ مصلحت کار من نمی بینی
لبت چو در سخن آمد بگاه لطف و بیان
گدای شیوه او شد شکر بشیرینی
سخن ز عقل نهان پیش عاشقان میرفت
بخنده گفت نعمکلهم مجانینی
مرا تو قبله دینی بعاشقان برسان
که خیر باد لکم دینکم ولی دینی
دعای قاسم بیچاره از کرم بپذیر
بجان تو که دعایی و جان آمینی
