شمارهٔ ۶۷۵
قاسم انوارتو نور یقین آمدی و رهبر راهی
از نور جمالت نتوان گفت کماهی
عارف بگرفتست بیک حمله تجرید
از دولت دیدار تو از ماه بماهی
بی تو نتوانم نفسی زیستن ای دوست
ای نور دل و دیده که پشتی و پناهی
خاطر چه کند چون نکند توبه فراموش
چون رهبر راه آمدی و رهزن راهی
چندان که دویدم بجز از دوست ندیدم
جز دوست ندیدم به جهان آمر و ناهی
در زمره ما جمله سگان رهبر راهند
زاهد تو رباهی و ندانم چه رباهی
قاسم همه یاران بره توبه برفتند
تو توبه کن از خویش که تقصیر و گناهی
