شمارهٔ ۶۸۱
قاسم انوارغرق آن بحر محیطست دل شیدایی
غرق آن بحر چنان شوکه ازو برنایی
طبل پنهان مزنای دوست دگر زیر گلیم
که کلیمی و ملک سای و فلک فرسایی
تا دل از زنگ هوی پاک نگردد هرگز
نتوان گفت که چون آینه روشن رایی
ز کحا میرسیای یارچنین شنگ و لطیف
بکجا میرویای دوستبدین زیبایی
تو پس پرده و دلها همه غرقند بخون
پرده بردار که خورشید جهان آرایی
روی آن یار بهر حال عیانست ببین
نقد را باش چرا در گرو فردایی
قاسم ازجام می عشق حیات جان یافت
زاهدا باده بکشباد چه می پیمایی
