ترجیع بند - قاسم انوار | ناهیدبیا ای عشق عالم سوز بی غم
قدم بر چشم من نه خیر مقدم
دلم از ننگ هشیاری ذلیلست
بیک جام شرابش کن مکرم
ز تو هرگز نه نام و نه نشان بود
نه اسم و رسم و نعتاز بیش و از کم
ز ذات ساذج و غیب هویت
ظهوری کردی اندر اسم اعظم
از آنجا امر نسبی گشت پیدا
ولی مقصود کلی بود مبهم
دوم نوبت برای عین مقصود
تجلی کردی اندر عین عالم
مفصل گشت مجمل زین تجلی
حقایق جمله ظاهر گشت در دم
وز آنجا بر مراتب سیر کردی
بهر صورت که شد عزمت مصمم
بر انسان ختم شد هستی که انسان
مکرم شدکه مبداء بود و خاتم
لعمرک لا تغافل عنه و افهم
اذا ما لاح برق الوجد شاهد
جمال العشق فی الا کوان فالزم
به جز یک نور در کون و مکان نیست
زمانی با هر از احرار مکرم
تویی اصل همه پنهان و پیدا
بافعال و صفات و ذات و اسما
هزاران لاله در بستان عاشق
سرشک از غصه مرجان گشتتاشد
ز کفر زلف تو حبل المتین یافت
تویی معشوق و عاشقجز تو کس نیست
چه گوهرهای بی قیمت که جودت
چو جورت این بود فضلت چه باشد
باقبالت فلک را بوسه گاهست
یقینست این که در عرفان عاشق
تویی اصل همه پنهان و پیدا
بافعال و صفات و ذات و اسما
مرا کشتست و ماتم دارد آن دوست
که خوبان را ازین سان عادت و خوست
گرم گوید بدی گویم زهی خوش
ورم گوید نکو گویم که نیکوست
گل بی شاهدست ار چند خود روست
که محراب دلم آن طاق ابروست
تسلسل بی محالی طرفه حالیست
که در دور رخش زان جعد گیسوست
ز دردش گرچه بردارم درین دار
چرا نالم چو من دانم که داروست
بگو آن کهنه صوفی را که عمری
میان کهنه دلقی سر بزانوست
که بگشا دیده کز خورشید رویش
بهر ساعت ظهوری دیگر از نوست
تو او را گفته ای این سو و آن سو
بنزد عارفان قولت از آن سوست
بهر رویی که روی آری همان روست
مراکز جام عشقش جان خرابست
چه پروای رقیب و طعن بد گوست
ازو دارم اگر رنگست اگر بوست
که انهار جنان سایل ازین جوست
مرا این حال روشن شد بگویم
باخلاص از میان جان که ای دوست
تویی اصل همه پنهان و پیدا
بافعال و صفات و ذات و اسما
دلم بردست و جان میخواهد آن یار
که جان بسپار ومنت نیز می دار
چو برد از من دل و جان گفت خوش باش
تهی دست ایمنست از دزد طرار
ترا تا نیم جو باقیست هستی
چو مشرک میکنی بر وحدت انکار
من اندر جلوه حسن و تو با هوش
من اندر بزم جان ساقی تو هشیار
همه سرباز و تو در بند دستار
اگر بیزار ییی در عشق می دان
نشان آنکه عشقست از تو بیزار
ببلبل راز اگر گویی عجب نیست
بگو تا خود چرا گریی بگلزار
که حب از جانبین آید پدیدار
چو بلبل روی خود را دید در گل
شنید آواز خود زو گل بتکرار
گل از شادی صوت خود برافروخت
شد آن بلبل به حسن خود گرفتار
چو بلبل کرد بر صورت گل اقرار
بهر صورت که بینی غیر گل نیست
که حسنش جلوه گر شد بهر اظهار
چو بر من جلوه کرد این حال گفتم
که ما فی الدار غیرالله دیار
بدان جان و جهان کای جان اسرار
تویی اصل همه پنهان و پیدا
بافعال و صفات و ذات و اسما
مرا در عشق تو نه دل نه دینست
دلم گر رفت در کار تو غم نیست
ز من بیگانه ای فریاد ازینست
خطا کردم که گفتم مهربان باش
بدینت یک سخن با من چه کینست
سر و جان باختن در راه معشوق
تو با من هم چنانیهم چنینست
چو چشمت قاسمی گر روزکی چند
بچشمانت که چون چشم تو مستست
بصورت شیخ و سر بر آستانست
بمعنی رند و می در آستینست
بدو بسپار امانت بوسه ای چند
بمعنی بر دو معنی مستبینست
مگر این بوسه را در خواب بیند
که دوری دیدن از ضعف یقینست
چو غیری نیست دوری از چه باشد
برین بودست جانم هم برینست
که یک نورست در ذرات کان نور
کسی کو غیر می بیند چو ابلیس
وگرچه باطنی مقصد نه اینست
تویی اصل همه پنهان و پیدا
بافعال و صفات و ذات و اسما
که جانم را ز محنت وارهانی
ز هستی جان بلب آمد چه باشد
بیک دم نقش هستی را کنم طی
اگر چون نامه یک بارم بخوانی
بارنی خواست در اشواق جانی
جوابش لن ترانی شد که هیهات
کنار از ما مجو چون در میانی
دلت از بار هستی گر سبک نیست
چرا سرگشته ای در بحر و در کان
که هم بحری و در هم لعل کانی
بخاک آلوده ای تا در زمینی
بخون آغشته ای تا در زمانی
همین یک وصف را میدانم از تو
که هر وصفت که گویم بیش از آنی
جهانی در حضور و در خفا جان
ز تو آموختم هم با تو گویم
تویی اصل همه پنهان و پیدا
بافعال و صفات و ذات و اسما
چو خورشید جمالت جلوه گر شد
جهان از جلوه ات با زیب و فر شد
رخت چندان که در انوار افزود
بهر بابی که دید این دل ترا دید
از آن در جست و جویت دربدر شد
همه زیر و زبر کلی ترا یافت
فراوان ریخت تاکارم چو زر شد
دلم هر لحظه حالی داشت با دوست
که آنجا عقل دانا بی خبر شد
کجا افتادم اندر قال ناگاه
که حالم رفت و کارم مختصر شد
بلی این قال حال کلمینی است
که جانم را بحکمت مستقر شد
درین اسرار وحدت کور و کر شد
حلولی چون رخ از خیرالبشر یافت
معاد کار او زان رو بشر شد
حلولی را بمان چون بوالحکم گشت
که چون غیر تو از خاطر بدر شد
تویی اصل همه پنهان و پیدا
بافعال و صفات و ذات و اسما
جهان را عشق گردانید موجود
بنور خود تعالی الله زهی جود
چو بحر عشق ناگه منبسط گشت
ز موجش صد هزار انهار بگشود
هزاران گونه گل در باغ عالم
پدید آمد چو شد انهار ممدود
هزاران بلبل اندر ناله آمد
ز گل پرسید بلبل کین چه حالست
تو اندر خنده ای زان حسن یوسف
من اندر نوحه ام زین صوت داود
ترا ز آن حسن و دلداری چه مقصد
مرا زین ناله و زاری چه مقصود
چو ما یک عین و یک ذاتیم در اصل
به بلبل گفت گل گر باز بینی
ایاز این جا نباشد غیر محمود
ز یک رو صد هزاران روی بنمود
همان بحرست اگر صد نام دارد
همان یارست اگر صد کسوه پوشید
همان نورست اگر صد لمعه افزود
همان حسنست اگر صد جلوه دارد
همان عشقست اگر صد عقل فرسود
ازو چیزی نشد کم یا نیفزود
بیا ای جان که جانم باده پیماست
که تو هم شاهدی هم عین مشهود
تویی اصل همه پنهان و پیدا
بافعال و صفات و ذات و اسما