بخش ۲۷ - الحکایة فی معرفة العشق
قاسم انواربود در تبریز زیبا منظری
نازنین عالمی نیک اختری
رشک سرو بوستان بالای او
آفتاب آسمان لالای او
چشم مستش آیتی در شان حسن
زلف شستش رایت سلطان حسن
داده بود از لطف بیچون ذولجلال
ذات پاکش را صفات بر کمال
در جوارش بود سید زاده ای
دل بدست محنت و غم داده ای
دردمندی نامرادی بیدلی
مست عشقاز خویشتن لا یعقلی
گرد کویش دایما در روز و شب
سیر می کردیمیان سوز و تب
هر که رویش دیده بودی یک نظر
خاک پایش سرمه کردی در بصر
بخش ۲۷ - الحکایة فی معرفة العشق - قاسم انوار | ناهیدچون بپرسیدی کسی کین حال چیست
این مثل می گفت و خوش خوش می گریست
هر که او دلدار ما را دیده است
هم چنان باشد که مارادیده است
آه سرد و اشک گرم و روی زرد
خود نبد سودش ز بسیار اندکی
آن یک ی گفتش که ای پاکیزه جان
باشد این معنی سیادت را زیان
گفت عشق و مهتری نایندراست
آن دگر گفتش که غافل مانده ای
وقت تحصیلست و جاهل مانده ای
گفتیک دم نیست بی یادش دلم
این بسست ازهر دو عالم حاصلم
هر که او عاشق نشد بس جاهلست
داند آن کس را که باشد این صفت
آن دگر گفتش کهبس طفلی هنوز
می کنی دعوی عشق و درد و سوز
گفتهر کس را که عشق و درد نیست
نزد مردان آدمی و مرد نیست
سال عمرش گر صد آمدگر هزار
پند پیران بشنو و خامی مکن
ای بصورت پیر و در معنی جوان
روزگاری در جهان گردیده ای
عشق و نام نیک هرگز دیده ای
آن دگر گفتشکه آن ترک از ختاست
گرچه نیکو روستاما بی وفاست
کشته گردی ناگهان بردست او
گفتحق داند که من در هر نماز
خواهم از حضرت بصد درد و نیاز
تا ابد مقتول جانان حی بود
این سعادت چون منی را کی بود
چون بدیدندش که بس لایعقلست
جمله برگشتند و رفتندش ز پیش
ماند تنها خسته دل با درد خویش
از غم دنیی و از عقبی معاف
داشت قومی بد گمان در کوی یار
عاشق بیچاره را کردند اسیر
در میان چوب و سنگ و دار و گیر
چون بدید آن فعل را زان قوم سست
در حمیتشان میان در بست چیست
چون میسرشان نشد کاری بدست
معترف گشتند کین کاری بدست
جمله بنشستند با اندوه و ناز
ماجری کردند با بیچاره ساز
کای اسیر شهوت و نفس و هوا
گفته ای از خیره پیش مردمان
دوست میدارم فلان کس را بجان
گفتاگر هم دوست دارم شبهه چیست
دشمنش در جمله ی تبریز کیست
هرکه عاشق شد خود از شهوت برست
بنده حاضر بودم آنجا بر کران
ناگهان سر فتنه آمد در میان
آنکه جنگ جمله را بود او سبب
ماهرو چون ابر نیسان میگریست
گفتمای جانموجب این گریه چیست
عمرها شد تا کسی ندهد نشان
همچو من حوری نژادی در جهان
یوسفم در مصر جان بی اشتباه
این همه اسباب معشوقی مراست
در همه تبریز یک عاشق کجاست
زین عجب تر قصه نشنیدم ز کس
عالمی از مرد و زن حیران تو
داستانها کرده از دستان تو
شهر تبریز از صغار و از کبار
زانکه می بینم جهانی عاشقت
جمله ما را بهر خود دارند دوست
آنکه ما را بهر ما خواهد کجاست
وقت خوش بادت که خوش در خورد ماست
هر کرا با خویشتن کاری بود
هر که از هستی خود بیزار نیست
عاشقی در طور بو ورنگ نیست
در طریق عشق صلح و جنگ نیست
تا تو برخود عاشقی بی حاصلی
عاشقان کز خویش ناپروا نه اند
در محبت کمتر از پروانه اند