شمارهٔ ۱
اول به نام آنکه زد این بارگاه را افروخت شمع مشعله مهر و ماه را برپای کرد زنگی شب را ز تخت ظلم بر جا نشاند روز مرصع کلاه را خفتان نقره کرد برون از تن جهان پوشاند بر سپهر لباس سیاه ر...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
اول به نام آنکه زد این بارگاه را افروخت شمع مشعله مهر و ماه را برپای کرد زنگی شب را ز تخت ظلم بر جا نشاند روز مرصع کلاه را خفتان نقره کرد برون از تن جهان پوشاند بر سپهر لباس سیاه ر...
چون به کف گیری ز بهر امتحان آیینه را می کند نور رخت در جسم جان آیینه را
ای بر قد و بالایت از خوبی و رعنایی گردیده نگه حیران در چشم تماشایی بازآ که کشید آخر عشق تو به رسوایی ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی اول گل رخ...
اگر آن شمع بزم دل رود مستانه در صحرا نیاید در نظر غیر از پر پروانه در صحرا نماید هرکجا رخ نه فلک آیینه می گردد ز صیقل کاری خاکستر پروانه در صحرا ز وحشت تنگنای شهر زندان است بر عاشق...
ای آب خضر لعل لب یار به از توست وی عمر ابد دیدن دلدار به از توست غمازی عیب دگران طرز خوشی نیست ای آینه کم لاف که زنگار به از توست مانع نشدی ز آمدن غیر به چشمم رو ای مژه خار سر دیوا...
زندگی خوب است اما گوشه گلزارکی طبخکی دلدارکی در ضمن خدمتگارکی می کنم اظهارکی من با شما هموارکی در جهان ای یارکان البته باید یارکی نازک و خوبک لطف دلبرک دلدارکی گل رخک گرم اختلاطک ج...
بوی عود و بید در مجمر مشخص می شود حق و باطل در صف محشر مشخص می شود من ز لعل یار گویم خضر ز آب زندگی این تفاوت در لب کوثر مشخص می شود دعوی یاران اطلس پوش و رند شال پوش در حضور حضرت ...
به عشقی کرده ام در بحر مأوا تا چه پیش آید به دامن چون صدف پیچیده ام پا تا چه پیش آید چو کف پامال طوفانم چو خس سیلی خور موجم سراسر می روم در روی دریا تا چه پیش آید در این گلزار در ج...
بیرون خیالت از دل غافل نمی رود ور می رود به سوی تو بی دل نمی رود هرگز مرا هوای سر کویت ای نگار از سر برون ز دوری منزل نمی رود بحری است عشق او که ز باد مخالفش تا نشکند قراب به ساحل ...
اسیران را زیانی از گرفتاری نمی باشد خلاصی از دیار عشق بی خواری نمی باشد چو از قید قفس فارغ شدم در دام افتادم مصیبت دیده را یارای خودداری نمی باشد به دور انداز از دوش این سر پرشور و...
به هر نفس دلم از داغ یار لرزد و ریزد چو برگ گل که ز باد بهار لرزد و ریزد بیا که بی گل روی تو اشگم از سر مژگان چو شبنمی است که از نوک خار لرزد و ریزد به هم رسان ثمری زین چمن که شاهد...
عزیزا چون به من دل مهربان کردی خوشت باشد سرافرازم میان عاشقان کردی خوشت باشد ز روی مهربانی از لب لعل شفابخشت علاج درد جای ناتوان کردی خوشت باشد در اول گرچه بودم دور از نزدیک گلزارت...
هر دم از شوق تو چشم اشکبارم گل کند خار مژگان در کنار جویبارم گل کند وقت آن شد کز هجوم ناقبولی های خویش قطره های خون ز خجلت در کنارم گل کند نخل عصیان در ضمیرم ریشه محکم کرده است وای...
در حدیث لعلش آتش از زبانم می چکد چون برم نام لبش شهد از لبانم می چکد این قدر من آرزو دارم که گر بفشاری ام اشک حسرت همچو مغز از استخوانم می چکد حاصل کشت مرادم غیر داغ از ژاله نیست ب...
برافکندی ز رخ تا پرده ظلمت از جهان گم شد نمودی چهره تا خورشید را نام و نشان گم شد به هنگام جواب ار ببینم خاموش معذورم که چون گفتی سخن در کامم از حسرت زبان گم شد نمی دانم دلم را خط ...
لبش بر گردن عاشق بسی حق نمک دارد به تیغ غمزه اش گردد گرفتار آن که شک دارد خیال چین زلفش بر میانم بسته زناری که بر هر تار مویش رشگ تسبیح ملک دارد به آسان کی توان زد بوسه بر خاک کف پ...
می رساند از ره ظلمت به منزل مور را آنکه پنهان در دل هر ذره دارد نور را وادی عشق است و اول ترک هستی گفته ام کرده ام بر خویشتن نزدیک راه دور را به نگردد از رفوکاری جراحت های دل بخیه ...
بلبل گلشن تصویر در و دیوارم روز ویرانی من موسم پرواز من است
نگاهم چون دچار عارض آن دل ربا گردد حیا از هر دو جانب سد راه مدعا گردد ز خود محروم و از خلق جهان بیگانه می ماند کسی چون آشنای آن بت دیرآشنا گردد ز زنگ کینه صیقل داده ام دل را و می د...
عاقبت کوی تو ما را مسکن دل می شود هرکجا پا ماند از رفتار منزل می شود عشق را می دار در خاطر که می افتد به دام مرغ زیرک چون ز یاد لانه غافل می شود آنچه می کارد اگر نیک است یا بد عاقب...
دلم شبی که به شکر لبی خطاب ندارد چو کودکی است که از بهر شیر خواب ندارد شب وصال مکن منعم از دو دیده بی نم عجب مدان گل تصویر اگر گلاب ندارد به دل چو مهر رخت نیست داغ نقش نه بندد نروی...
گاه آبادم نماید گاه ویرانم کند چرخ سرگردان نمی دانم چه با جانم کند طعمه مور ضعیف ام عاقبت در زیر خاک گر به روی تخت هم دوش سلیمانم کند گاه بر صدرم نشاند گاه اندازد به خاک گاه حیرانم...
سر در ره جانانه فدا شد چه به جا شد از گردنم این دین ادا شد چه به جا شد می خواست رقیبم که من از غصه بمیرم دیدی که خودش زود فنا شد چه به جا شد از دود دلم وسمه کشیده است بر ابرو دود د...
عجب مدار گرم دل ز دیدگان بچکد ز شوق تیغ تو خون گردد آن زمان بچکد چو وصف نازکی عارضت کنم دایم به لب نیامده حرف از سر زبان بچکد حدیث لعل لبت گر کنم عجب نبود که از حلاوت آن شهدم از بی...