شمارهٔ ۱
چون به کف گیری ز بهر امتحان آیینه را می کند نور رخت در جسم جان آیینه را
۲۹ شعر از قصاب کاشانی
چون به کف گیری ز بهر امتحان آیینه را می کند نور رخت در جسم جان آیینه را
ای آب خضر لعل لب یار به از توست وی عمر ابد دیدن دلدار به از توست غمازی عیب دگران طرز خوشی نیست ای آینه کم لاف که زنگار به از توست مانع نشدی ز آمدن غیر به چشمم رو ای مژه خار سر دیوا
بلبل گلشن تصویر در و دیوارم روز ویرانی من موسم پرواز من است
جلدی است روزگار سراسر حدیث غم بر هر ورق که می نگرم مدعا یکی است
گیرم ز تو بینایی و گردم به تو حیران القصه به غیر از تو کسی در نظرم نیست