شمارهٔ ۱۲۹
قصاب کاشانیخوبان چو خنده بر من بی تاب کرده اند
دردم دوا به شربت عناب کرده اند
در زیر ابرویت صف مژگان ز راه کفر
برگشته اند و روی به محراب کرده اند
فارغ نشین که آن مژه های بهانه جو
خون خورده اند تا دل ما آب کرده اند
خاکستری که مانده ز پروانه های شمع
روشن دلان بزم تو سیماب کرده اند
آسودگان سایه شمشیر ناز تو
از سر کشیده دست و دمی خواب کرده اند
گاهی شناوران امید وصال تو
بیرون سری ز روزن گرداب کرده اند
دیوانه ها که دل به هوای تو بسته اند
بنیاد خانه در ره سیلاب کرده اند
یا رب به داغ و درد جدایی شوند اسیر
آنان که منع خاطر قصاب کرده اند
