شمارهٔ ۱۶۱
قصاب کاشانیندیدم چون تو شوخ از سرکشی برگشته مژگان تر
ندیدم از تو آشوب جهانی نامسلمان تر
ز بهر آنکه ریزی بر زمین خون اسیران را
شوی از چشم مست خویشتن هر روز مستان تر
خرام از قد و قد از ناز و ناز از جلوه زیباتر
نگاه از چشم و چشم از طور و طور از شیوه فتان تر
بیان کردم حدیث دوری و شرح شب هجران
پریشان کرد زلف و گفت از زلفم پریشان تر
ز بهر پیشکش جان بر کف دست آمدم سویش
چو دیدم ابروی خون ریزش از شمشیر بران تر
چو بشنید این غزل را از ره مهر و وفا سویم
تبسم کرد و گفت ای خانه از ویرانه ویران تر
تو گر قصاب خواهی سبز بستان محبت را
بباید کرد پیدا دیده ای از ابر گریان تر
