شمارهٔ ۱۶۸
قصاب کاشانیدر قفس جا دارم و غافل ز صیادم هنوز
واله ام چندان که می پندارم آزادم هنوز
آن چنان در فکر وسواسم که این غم خانه را
شد بنا ویران و من در فکر آبادم هنوز
خام طبعی بین که گشتم پیر وز طفلی نرفت
شوخی آسایش گهواره از یادم هنوز
گاه چون پروانه سوزم گاه سازم در قفس
نونیاز عشقم و در بند استادم هنوز
کی توانم زآب حسرت خصم را سیراب کرد
من که خود لب تشنه زآب تیغ جلادم هنوز
کرده ام شبگیر و راه کعبه را گم کرده ام
گوش بر آواز این شیخان شیادم هنوز
هیچکس قصاب با من یک زمان همدم نشد
با وجود آنکه چون نی جفت فریادم هنوز
