شمارهٔ ۳۱۶
قصاب کاشانیمطلع نگاهم شد باز کرده آغوشی
آفتاب رخساری صبحدم بناگوشی
زلف کرده خالش را طفل بسته زناری
سرمه کرده چشمش را کافر سیه پوشی
چون فتیله عنبر پای تا به سر عطری
شب کلاه زرینی جامه صندلی پوشی
از نگه گل بادام بر کنار گل ریزی
یاسمن سرانگشتی نسترن بر و دوشی
طرفه چشم و رخساری در حجاب از او دیدم
ترکش از نگه بندی وز عرق زره پوشی
شوخ کافر آیینی دشمن دل و دینی
دیر مدعا فهمی زود کن فراموشی
در جواب مکتوبم خط عارش دارد
همچو نامه معشوق گفتگوی خاموشی
هم پیاله ام امشب با بتی که می باشد
بی بهانه در جنگی می نخورده مدهوشی
تا نگاه او قصاب تازه کرد جانم را
چون خم شراب امشب می زند دلم جوشی
