شمارهٔ ۹۳ - در مدح شاه ابونصر محمد در تهنیت عید
قطران تبریزیاز غم هجر طراز همه خوبان طراز
زرد و باریکم و لرزانم چون تار طراز
به امید خبر یار و به طمع نظرش
به شبان سیه دیر و به روزان دراز
اگرم گوش بخارد نبرم دست به گوش
اگرم خواب بگیرد نکنم دیده فراز
ای به رزم اندر لشکرشکن و رزم افروز
وی به بزم اندر شکرشکن و بزم طراز
چند کوشم که کنم راز تو از خلق نهان
گرچه دل جفت عذاب است و روان جفت گداز
بتوان راز به وصل اندر پوشید ز خلق
به فراق اندر پوشیده کجا گردد راز
به حقیقت دل من بردی و رفتی به سفر
هر زمانم خبری باز فرستی به مجاز
خور و خواب از من شد تا تو ز چشمم بشدی
